قصیده شماره ۲۴

غزلستان :: پروین اعتصامی :: قصیده ها
مشاهده برنامه «پروین اعتصامی» در فروشگاه اپل


افزودن به مورد علاقه ها
اى شده شيفته گيتى و دورانش
دهر درياست، بينديش ز طوفانش
نفس ديويست فريبنده از او بگريز
سر بتدبير بپيچ از خط فرمانش
حله دل نشود اطلس و ديبايش
ياره جان نشود لؤلؤ و مرجانش
نامه ديو تباهيست همان بهتر
که نه اين نامه بخوانيم و نه عنوانش
گفتگوهاست بهر کوى ز تاراجش
داستانهاست بهر گوشه ز دستانش
مخور اى يار نه لوزينه ونه شهدش
مخر اى دوست نه کرباس ونه کتانش
نه يکى حرف متينى است در اسنادش
نه يکى سنگ درستى است بميزانش
رنگها کرده در اين خم کف رنگينش
خنده ها کرده بمردم لب خندانش
خواندنى نيست نه تقويم و نه طومارش
ماندنى نيست نه بنياد و نه بنيانش
شد سيه روزى نيکان شرف و جاهش
شد پريشانى پاکان سرو سامانش
گله نفس چو درنده پلنگانند
بر حذر باش ازين گله و چوپانش
علم، پيوند روان تو همى جويد
تو همى پاره کنى رشته پيمانش
از کمال و هنر جان، تو شوى کامل
عيب و نقص تو شود پستى و نقصانش
جهل چو شب پره و علم چو خورشيد است
نکند هيچ جز اين نور، گريزانش
نشود ناخن و دندان طمع کوته
گر که هر لحظه نسائيم بسوهانش
ميزبانى نکند چرخ سيه کاسه
منشين بيهده بر سفره الوانش
حلقه صدق و صفا بر در دين ميزن
تا که در باز کند بهر تو دربانش
دل اگر پرده شک را ندرد، هرگز
نبود راه سوى درگه ايقانش
کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان
واى و صد واى برين کعبه و قربانش
گرگ ايام نفرسود بدين پيرى
هيچگه کند نشد پنجه و دندانش
نيست جز خار و خسک هيچ درين گلشن
شوره زاريست که نامند گلستانش
چشم نيکى نتوان داشت از آن مردم
که بود راه سوى مسکن شيطانش
همه يغما گر و دزدند درين معبر
کيست آنکو نگرفتند گريبانش
راه دور است بسى ملک حقيقت را
کوش کاز پاى نيفتى به بيابانش
آنکه اندر ظلمات فرو ماند
چه نصيبى بود از چشمه حيوانش
دامن عمر تو ايام همى سوزد
مزن از آتش دل، دست بدامانش
ره مخوفست، بپرهيز ازين خفتن
ابر تيره است، بينديش ز بارانش
شير خوارى که سپردند بدين دايه
شير يک قطره نخوردست ز پستانش
شخصى از بحر سعادت گهرى آورد
خفت از خستگى و داد بزاغانش
چه همى هيمه برافروزى و نان بندى
به تنورى که نديدست کسى نانش
خرلنگ تو ز بس بار کشيدن مرد
چه برى رنج پى وصله پالانش
گر که آبادى اين دهکده ميخواهى
بايد آباد کنى خانه دهقانش
پر اين مرغ سعادت تو چنان بستى
که گرفتند و فکندند بزندانش
تن بدخواه ز تو لقمه همى خواهد
چه همى ياد دهى حکمت لقمانش
پست انديشه بزرگى نکند هرگز
گر چه يک عمر دهى جاى بزرگانش
اگرت آرزوى کعبه بود در دل
چه شکايت کنى از خار مغيلانش
گر چه دشوار بود کار و برومندى
همت و کارشناسى کند آسانش
سزد ار پر کند از در و گهر دامن
آنکه انديشه نبودست ز عمانش
گهرى گر نرود خود بسوى دريا
ببرد روشنى لؤلؤ رخشانش
آنکه عمرى پى آسايش تن کوشيد
کاش يک لحظه بدل بود غم جانش
گوى علم و هنر اينجاست، ولى بيرنج
دست هرگز نتوان برد بچوگانش
وقت فرخنده درختى است، هنر ميوه
شب و روز و مه و سالند چو اغصانش
روح را زيب تن سفله نيارايد
رو بياراى به پيرايه عرفانش
نشود کان حقيقت ز گهر خالى
برو اى دوست گهر ميطلب از کانش
بگشا قفل در باغ فضيلت را
بخور از ميوه شيرين فراوانش
ريم وسواس بصابون حقايق شوى
نبرى فايده زين گازر و اشنانش
جهل پاى تو ببندد چو بيابد دست
فرصتت هست، مده فرصت جولانش
تنگ ميدان شدن عقل ز سستى نيست
ما نداديم گه تجربه ميدانش
بره ها گرگ کند مکتب خودبينى
گر بتدبير نبنديم دبستانش
نفس با هيچ جهانديده نخواهد گفت
راز سر بسته و رسم و ره پنهانش
ره اهريمن از آن شد همه پيچ و خم
تا نپرسند ز سر گشته حيرانش
دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش
چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش
تيره روزيست همه روز دل افروزش
سنگريزه است همه لعل بدخشانش
آهن عمر تو شمشير نخواهد شد
نبرى تا بسوى کوره و سندانش
معبد آنجا بگشودى که زر آنجا بود
سجده کردى گه و بيگاه چو يزدانش
پاسبانى نکند بنده چو ايمان را
ديو زان بنده چه دزدد بجز ايمانش
جز تو کس نيست درين داد و ستد مغبون
دين گران بود، تو بفروختى ارزانش
گرگ آسود، نجستيم چو آثارش
درد افزود، نکرديم چو درمانش
سالها عقل دکان داشت بکوى ما
بهچ توشى نخريديم ز دکانش
خيره سر گر نپذيرفت ادب، بگذار
تا که تاديب کند گردش دورانش
طبع دون زان نشد آگه ز پشيمانى
که چو بد کرد، نکرديم پشيمانش
دل پريشان نبد آنروز که تنها بود
کرد جمعيت نا اهل پريشانش
شير و روباه شکارى چو بدست آرند
روبهش پوست برد، شير خورد رانش
کشور ايمن جان خانه ديوان شد
کس ندانست چه آمد به سليمانش
نفس گه بيت نميگفت و گهى چامه
گر نميخواند کسى دفتر و ديوانش
روح عريان و تو هم درزى و هم نساج
جامه کن زين دو هنر بر تن عريانش
لشکر عقل پى فتح تو ميکوشد
چه همى کند کنى خنجر و پيکانش
خرد از دام تو بگريخته، باز آرش
هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش
کار را کارگر نيک دهد رونق
چه کند کاهل نادان تن آسانش
همه دود است کباب حسد و نخوت
نخورد کس نه ز خام و نه ز بريانش
سود دلال وجود تو خسارت شد
تاجر وقت بگيرد ز تو تاوانش
گنج هستى بستانند ز ما، پروين
ما نبوديم، قضا بود نگهبانش



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.