گذار کردن اسکندر ديگر باره به هندوستان - قسمت اول

غزلستان :: نظامی :: اقبال نامه

افزودن به مورد علاقه ها
مغنى مدار از غنا دست باز
که اين کار بى ساز نايد بساز
کسى را که اين ساز يارى کند
طرب بادلش سازگارى کند
خوشا نزهت باغ در نوبهار
جوان گشته هم روز و هم روزگار
بنفشه طلايه کنان گرد باغ
همان نرگس آورده بر کف چراغ
ز خون مغز مرغان به جوش آمده
دل از جوش خون در خروش آمده
شکم کرده پر زير شمشاد و سرو
خروس صراحى ز خون تذرو
به رقص آمده آهوان يکسره
زدشت آمد آواز آهو بره
بساط گل افکنده برطرف جوى
به رامشگرى بلبلان نغز گوى
نسيم گل و ناله فاخته
چو ياران محرم بهم ساخته
چه خوشتر در اين فصل ز آواز رود
وزآن آب گل کز گل آيد فرود
سرآينده ترک با چشم تنگ
فروهشته گيسو به گيسوى چنگ
بسى ساز ابريشم از ناز او
دريده بر ابريشم ساز او
سخنهاى برسخته بر بانگ ساز
تو گوئى و او گويد از چنگ باز
ازو بوسه وز تو غزالهاى تر
يکى چون طبرزد يکى چون شکر
به بوسه غزلهاى تر ميدهى
طبرزد ستانى شکر ميدهى
دلم باز طوطى نهاد آمدست
که هندوستانش به ياد آمدست
چو کوه از رياحين کفل گرد کرد
برآميخت شنگرف با لاجورد
گياخواره را گل ز گردن گذشت
نفير گوزن آمد از کوه و دشت
گل تر برون آمد از خار خشک
بنفشه برآميخت عنبر به مشک
به عنبر خرى نرگس خوابناک
چو کافور ترسر برون زد ز خاک
به فصلى چنان شاه ايران و روم
زويرانى آمد به آباد بوم
دگرباره بر مرز هندوستان
گذر کرد چون باد بر بوستان
وز آنجا به مشرق علم برفراخت
يکى ماه بردشت و بر کوه تاخت
از آن راه چون دوزخ تافته
کزو پشت ماهى تبش يافته
درآمد به آن شهر مينو سرشت
که ترکانش خوانند لنگر بهشت
بهارى درو ديد چون نوبهار
پرستش گهى نام او قندهار
عروسان بت روى در وى بسى
پرستنده بت شده هر کسى
در آن خانه از زر بتى ساخته
بر او خانه گنج پرداخته
سرو تاج آن پيکر دلرباى
برآورده تا طاق گنبد سراى
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
چو روشن دو شمع برافروخته
فروزنده در صحن آن تازه باغ
ز بس شب چراغى به شب چون چراغ
بفرمود شه تا برآرند گرد
ز تمثال آن پيکر سالخورد
زر و گوهرش برگشايند زود
که با بت زيان بود و با خلق سود
سخنگو يکى لعبت از کنج کاخ
سوى شاه شد کرده ابرو فراخ
به گيسو غبار از ره شاه رفت
بسى آفرين کرد بر شاه و گفت
که شاه جهان داور دادگر
که از خاور اوراست تا باختر
به زر و به گوهر ندارد نياز
که گيتى فروزست و گردن فراز
دگر کين بت از گفته راستان
فريبنده دارد يکى داستان
اگر شاه فرمان دهد در سخن
فرو گويم آن داستان کهن
جهاندار فرمود کان دل نواز
گشايد در درج ياقوت باز
دگر ره پرى پيکر مشک خال
گشاد از لب چشمه آب زلال
دعا گفت و گفت اين فروزنده کاخ
که زرين درختست و پيروزه شاخ
از آن پيش کايين بت خانه داشت
يکى گنبد نيم ويرانه داشت
دو مرغ آمدند از بيابان نخست
گرفته دو گوهر به منقار چست
نشستند بر گنبد اين سراى
ز فيروزى و فرخى چون هماى
همه شهر مانده در ايشان شگفت
که چون شايد آن مرغکان را گرفت
برين چون برآمد زمانى دراز
فکندند گوهر پريدند باز
بزرگان که اين مملکت داشتند
بر آن گوهر انديشه بگماشتند
طمع بردل هر کسى کرد راه
که بر گوهر او را بود دستگاه
پديد آمد اندر ميان داورى
خرد کردشان عاقبت ياورى
بر آن رفت ميثاق آن انجمن
که از بهر بت خانه خويشتن
بتى ساختند آن همه زر در او
بجاى دو چشم آن دو گوهر در او
درى کان ره آورد مرغ هواست
گرش آسمان برنگيرد رواست
ز خورشيد گيرد همه ديده نور
ز ما کى کند ديده خورشيد دور
چراغى که کوران بدان خرمند
در او روشنان باد کمتر دمند
مکن بيوه اى چند را گرم داغ
شب بيوگان را مکن بى چراغ
بت خوش زبان چون سخن ياد کرد
بت بى زبان را شه آزاد کرد
نبشت از بر پيکر آن نگار
که با داغ اسکندرست اين شکار
چو ديد آن پرى رخ که داراى دهر
بر آن قهرمانان نياورد قهر
يکى گنج پوشيده دادش نشان
کزو خيره شد چشم گوهر کشان
شه آن گنج آکنده را برگشاد
نگه داشت برخى و برخى بداد
دگر ره ز مينوى روحانيان
درآورد سر با بيابانيان
بسى راند بر شوره و سنگلاخ
گهى منزلش تنگ و گاهى فراخ
بهر بقعه اى کادمى زاد ديد
به ايشان سخن گفت و زيشان شنيد
ز يزدان پرستى خبر دادشان
ز دين توتياى نظر دادشان
ز پرگار مشرق زمين بر زمين
دگر ره درآمد به پرگار چين
چو خاقان خبر يافت از کار او
برآراست نزلى سزاوار او
به درگاه شاه آمد آراسته
جهان پرشد از گنج و از خواسته
دگر ره زمين بوس شه تازه کرد
شهش حشمتى بيش از اندازه کرد
چو ز آميزش اين خم لاجورد
کبودى درآمد به ديباى زرد
نشستند کشور خدايان بهم
سخن شد زهر کشورى بيش و کم
پس آنگه شد روزگارى دراز
همه عهدها تازه کردند باز
پذيرفت خاقان ازو دين او
درآموخت آيات و آيين او
دگر روز چون مهر بر مهر بست
قراخان هندو شد آتش پرست
سکندر به خاقان اشارت نمود
کزين مرحله کوچ سازيم زود
مرا گفت اگر چند جائيست گرم
به دريا نشستن هوائيست نرم
بدان تا چو آهنگ دريا کنم
در او نيک و بد را تماشا کنم
شگفتى که باشد به درياى ژرف
ببينم نمودارهاى شگرف
به شرطى که باشى تو همراه من
برافروزى از خود گذرگاه من
پذيرفت خاقان که دارم سپاس
گرايم سوى راه باره شناس
بدان ختم شد هر دو را گفتگوى
که قاصد کند راه را جستجوى
به نيک اخترى روزى از بامداد
که شب روز را تاج بر سر نهاد
چنان راى زد تاجدار جهان
که پويد سوى راه با همراهان
تنى ده هزار از سپه برگزيد
کزو هر يکى شاه شهرى سزيد
بنه نيز چندانکه خوار آمدش
به مقدار حاجت به کار آمدش
دگر مابقى را ز گنج و سپاه
يله کرد و بگذشت از آن کوچگاه
همان خان خانان به خدمتگرى
جريده به همراهى و رهبرى
به اندازه او نيز برداشت برگ
سلاحى که بايد ز شمشير و ترگ
سپه نيز با او تنى ده هزار
خردمند و مردانه و مرد کار
عزيمت سوى مشرق انگيختند
همه ره زر مغربى ريختند
به عرض جنوبى نمودند ميل
شکارافکنان هر سوئى خيل خيل
چهل روز رفتند از اين گونه راه
نبردند پهلو به آرامگاه
چو نزديک آب کبود آمدند
به پايين دريا فرود آمدند
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند
علمها به انجم برافراختند
حکايت چنان رفت از آن آب ژرف
که دريا کناريست اينجا شگرف
عروسان آبى چو خورشيد و ماه
همه شب برآيند از آن فرضه گاه
براين ساحل آرام سازى کنند
غناها سرايند و بازى کنند
کسى کو به گوش آورد سازشان
شود بيهش از لطف آوازشان
درين بحر بيتى سرايند و بس
که در هيچ بحرى نگفتست کس
همه شب بدينسان درين کنج کوه
طرب مى کنند آن گرامى گروه
چو بر نافه صبح بو ميبرند
به آب سيه سر فرو ميبرند
جهاندار فرمود تا يکدو ميل
کند لشگر از طرف دريا رحيل
چو شب نافه مشک را سرگشاد
ستاره در گنج گوهر گشاد
ملک خواند ملاح را يک تنه
روان گشت بى لشگر و بى بنه
بر آن فرضه گه خيمه اى زد ز دور
که گوهر ز دريا برآورد نور
در آن لعبتان ديد کز موج آب
علم بر کشيدند چون آفتاب
پراکنده گيسو براندام خويش
زده مشک بر نقره خام خويش
سرائيده هر يک دگرگون سرود
سرودى نو آيين تر از صد درود
چو آن لحن شيرين به گوش آمدش
جگر گرم شد خون به جوش آمدش
بر آن لحن و آواز لختى گريست
ديگر باره خنديد کان گريه چيست
شگفتى بود لحن آن زير و بم
که آن خنده و گريه آرد بهم
ملک را چو شد حال ايشان درست
دگر باره شد باز جاى نخست
چوديباى چين بر فک زد طراز
شد از صوف روزى جهان بى نياز
به استاد کشتى چنين گفت شاه
که کشتى در افکن بدين موجگاه
در اين آب شوريده خواهم نشست
که رازى خدا را در اين پرده هست
خطرناکى کار دانسته ام
شدن دور ازو کم توانسته ام
اگر پرسى از عقل آموزگار
به کارى دواند مرا روزگار
نگهبان کشتى پذيرنده گشت
درآورد کشتى به دريا زدشت
شه کاردان گشت کشتى گراى
فروماند خاقان چين را به جاى
نمودش که تا نايم اينجا فراز
نبايد که گردى تو زين جاى باز
ندانم درين راه کمبودگى
هلاکم دواند به آسودگى
گرآيم ترا خود شوم حق گزار
وگرنه تو دانى و ترتيب کار
چو گفت اين سخن ديده چون رود کرد
کسى را که بگذاشت بدورد کرد
درافکند کشتى به درياى چين
که ديدست درياى کشتى نشين
از آن همرهان به کار آمده
ببرد آنچه بود اختيار آمده
ز چندان حکيمان عيسى نفس
بليناس فرزانه را برد و بس
سوى ژرفى آمد ز دريا کنار
به درياى مطلق درافکند بار
جهان در جهان راند بر آب شور
جهان ميدواندش زهى دست زور
چو يک چند کشتى روان شد درآب
پديد آمد ان ميل دريا شتاب
که سوى محيط آب جنبش نمود
همان ز آمدن بازگشتش نبود
نواحى شناسان آب آزماى
هراسنده گشتند از آن ژرف جاى
زرهنامه چون بازجستند راز
سوى باز پس گشتن آمد نياز
جزيره يکى گشت پيدا ز دور
درفشنده مانند يک پاره نور
گرفتند لختى در آنجا قرار
زميل محيطى همه ترسگار
ز پيران کشتى يکى کاردان
چنين گفت با شاه بسيار دان
که اين مرحله منزلى مشکلست
به رهنامه ها در پسين منزلت
دليرى مکن کاب اين ژرف جاى
بسوى محيطست جنبش نماى
اگر منزلى رخت از آنسو بريم
از آن سوى منزل دگر نگذريم
سکندر چو زين حالت آگاه گشت
کزان ميلگه پيش نتوان گذشت
طلسمى بفرمود پرداختن
اشارت کنان دستش افراختن
کزين پيشتر خلق را راه نيست
از آنسوى دريا کس آگاه نيست
چو زينسان طلسمى مسين ريختند
ز رکن جزيره برانگيختند
که هر کشتيى کارد آنجا شتاب
طلسمش نمايد اشاره به آب
کز اينجاى برنگذرد راه کس
ره آدمى تا بداينجاست بس
به تعليم او کاردانان راز
دگر باره ز آن راه گشتند باز
چو خسرو طلسمى بدانگونه ساخت
در آن تعبيه راز يزدان شناخت
به فرزانه اين همه رنجبرد
طفيل چنين شغل بايد شمرد
بدان تا طلسمى مهيا کنند
مرابين که چون خضر دريا کنند
به فرمان کشتى کش چاره ساز
جهان جوى از آن ميلگه گشت باز
ز دريا چو ده روزه بگذاشتند
غلط بود منزل خبر داشتند
پديد آمد از دور کوهى بلند
ز گرداب در کنج آن کوه بند
در آن بند اگر کشتيى تاختى
درو سال ها دايره ساختى



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.