جهانگردى اسکندر با دعوى پيغمبرى - قسمت اول

غزلستان :: نظامی :: اقبال نامه

افزودن به مورد علاقه ها
سحرگه که سربرگرفتم ز خواب
برافروختم چهره چون آفتاب
سرير سخن برکشيدم بلند
پراکندم از دل بر آتش سپند
به پيرايش نامه خسروى
کهن سرو را باز دادم نوى
ز گنج سخن مهر برداشتم
درو در ناسفته نگذاشتم
سر کلکم از گوهر انداختن
فلک را شکم خواست پرداختن
درآمد خرامان سمن سينه اى
به من داد تيغى در آيينه اى
که آشفته خويش چندين مباش
ببين خويشتن خويشتن بين مباش
نظر چون در آيينه انداختم
درو صورت خويش بشناختم
دگرگونه ديدم در آن سبز باغ
که چون پرنيان بود در پرزاغ
ز نرگس تهى يافتم خواب را
نديدم جوان سرو شاداب را
سمن بر بنفشه کمين کرده بود
گل سرخ را زردى آزرده بود
از آن سکه رفته رفتم ز جاى
فروماندم اندر سخن سست راى
نه پائى که خود را سبکرو کنم
نه دستى که نقش کهن نو کنم
خجل گشتم از روى بيرنگ خويش
نوائى گرفتم به آهنگ خويش
هراسيدم از دولت تيزگام
که بگذارد اين نقش را ناتمام
ازين پيش کايد شبيخون خواب
به بنياد اين خانه کردم شتاب
مگر خوابگاهى به دست آورم
که جاويد دروى نشست آورم
پژوهنده دور گردنده حال
چنين گويد از گردش ماه و سال
که چون نامه حکم اسکندرى
مسجل شد از وحى پيغمبرى
ز ديوان فروشست عنوان گنج
که نامش برآمد به ديوان رنج
بفرمود تا عبره روم و روس
نبشتند برنام اسکندروس
از آن پيش کز تخت خود رخت برد
بدو داد و او را به مادر سپرد
به اندرز بگشاد مهر از زبان
چنين گفت با مادر مهربان
که من رفتم اينک تو از داد ودين
چنان کن که گويند بادا چنين
پدروار با بندگان خداى
چو مادر شدى مهرمادر نماى
به پروردن داد و دين زينهار
نگهدار فرمان پروردگار
به فرمانبرى کوش کارد بهى
که فرمانبرى به ز فرمان دهى
ضرورت مرا رفتنى شد به راه
سپردم به تو شغل ديهيم و گاه
گرفتم رهى دور فرسنگ پيش
ندانم که آيم بر اورنگ خويش؟
گرآيم چنان کن که از چشم بد
نه تو خيره باشى نه من چشم زد
وگر زامدن حال بيرون بود
به هش باش تا عاقبت چون بود
چنان کن که فردا دران داورى
نگيرد زبانت به عذر آورى
سخن چون به سر برد برداشت رخت
رها کرد برمادر آن تاج و تخت
بفرمود تا لشگر روم و شام
برو عرضه کردند خود را تمام
از آن لشگر آنچ اختيار آمدش
پسنديده تر صد هزار آمدش
گزين کرد هر مردى از کشورى
به مردانگى هريکى لشگرى
چهارش هزار اشتر از بهر بار
پس و پيش لشگر کشيده قطار
هزار نخستين ازو بيسراک
به کردن کشى کوه را کرده خاک
هزار ديگر بختى بارکش
همه بارهاشان خورشهاى خوش
هزار سوم ناقه ره نورد
به زير زر و زيور سرخ و زرد
هزار چهارم نجيبان تيز
چو آهو گه تاختن گرم خيز
ز هر پيشه کايد جهان را به کار
گزين کرد صدصد همه پيشه کار
بدين سازمندى جهانگير شاه
برافراخت رايت زماهى به ماه
ز مقدونيه روى در راه کرد
به اسکندريه گذرگاه کرد
سرير جهاندارى آنجا نهاد
بر او روزکى چند بنشست شاد
به آيين کيخسرو تخت گير
که برد از جهان تخت خود بر سرير
بفرمود ميلى برافراختن
بر او روشن آيينه اى ساختن
که از روى دريا به يک ماهه راه
نشان باز داد از سپيد و سياه
بدان تا بود ديده بانگاه تخت
بر او ديده بانان بيدار بخت
چو ز آيينه بينند پوشيده راز
به دارنده تخت گويند باز
اگر دشمنى ترکتازى کند
رقيب حرم چاره سازى کند
چو فارغ شد از تختگاهى چنان
نشست از بر بور عالى عنان
نخستين قدم سوى مغرب نهاد
به مصر آمد آنجا دو روز ايستاد
وز آنجا برون شد به عزم درست
به فرمان ايزد ميان بست چست
چو لختى زمين را طرف در نوشت
ز پهلوى وادى درآمد به دشت
ز مقدس تنى چند غم يافته
ز بيداد داور ستم يافته
تظلم کنان سوى راه آمدند
عنانگير انصاف شاه آمدند
که چون از تو پاکى پذيرفت خاک
بکن خانه پاک را نيز پاک
به مقدس رسان رايت خويش را
برافکن ز گيتى بدانديش را
در آن جاى پاکان يک اهريمنست
که با دوستان خدا دشمنست
مطيعان آن خانه ارجمند
نبينند ازو جز گداز و گزند
طريق پرستش رها مى کند
پرستندگان را جفا ميکند
به خون ريختن سربرافراختست
بسى را بناحق سرانداختست
همه در هراسيم از ين ديو زاد
توئى ديو بند از تو خواهيم داد
سکندر چو ديد آن چنان زاريى
وزانسان برايشان ستمکاريى
ستمديده را گشت فريادرس
به فرياد نامد ز فرياد کس
چو از قدسيان اين حکايت شنيد
عنان سوى بيت المقدس کشيد
حصار جهان را که سرباز کرد
ز بيت المقدس سرآغاز کرد
سکندر به قدس آمد از مرز روم
بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم
چو بيدادگر دشمن آگاه گشت
که آواز داد آمد از کوه و دشت
کمربست و آمد به پيگار او
نبود آگه از بخت بيدار او
به اول شبيخون که آورد شاه
بران راهزن ديو بر بست راه
چو بيدادگر ديد خون ريختش
ز دروازه مقدس آويختش
منادى برانگيخت تا در زمان
ز بيداد او برگشايد زبان
که هر کو بدين خانه بيداد کرد
بدينگونه بخت بدش ياد کرد
چوزو بستد آن خانه پاک را
به عنبر برآميخت آن خاک را
برآسود ازان جاى آسودگان
فروشست ازو گرد آلودگان
جفاى ستمکاره زو بازداشت
به طاعتگران جاى طاعت گذاشت
ازو کار مقدس چو با ساز گشت
سوى ملک مغرب عنان تاز گشت
برافرنجه آورد از آنجا سپاه
وز افرنجه بر اندلس کرد راه
چو آمد گه دعوى و داورى
به دانش نمائى و دين پرورى
کس از دانش و دين او سرنتافت
رهى ديد روشن بدان ره شتافت
چو آموخت بر هر کسى دين و داد
به هر بقعه طاعت گهى نو نهاد
به رفتن دگر باره لشگر کشيد
به عالم گشائى علم برکشيد
به تعجيل ميراند بر کوه و رود
کجا سبزه اى ديد آمد فرود
چو از ماندگى گشت پرداخته
دگر باره شد عزم را ساخته
نمود از بيابان به دريا شتافت
درافکند کشتى به درياى آب
سه مه بر سر آب دريا نشست
بياورد صيدى ز دريا به دست
از آنسو که خورشيد ميشد نهان
تکاپوى ميکرد با همرهان
جزيره بسى ديد بى آدمى
برون رفت و ميشد زمى برزمى
بسى پيش باز آمدش جانور
هم از آدمى هم ز جنس دگر
دروهيچ از ايشان نياميختند
وزو کوه بر کوه بگريختند
سرانجام چون رفت راهى دراز
نشيب زمين ديگر آمد فراز
بيابانى از ريگ رخشنده زرد
که جز طين اصفر نينگيخت گرد
برآن ريگ بوم ارکسى تاختى
زمين زيرش آتش برانداختى
همانا که بر جاى ترکيب خاک
ز ترکيب گوگرد بود آن مغاک
چو يکمه در ان باديه تاختند
ازو نيز هم رخت پرداختند
چو پايان آن وادى آمد پديد
سکندر به درياى اعظم رسيد
در آن ژرف دريا شگفتى بماند
که يونانيش اوقيانوس خواند
محيط جهان موج هيبت نمود
از آن پيشتر جاى رفتن نبود
فرو رفتن آفتاب از جهان
در آن ژرف دريا نبودى نهان
حجابى مغانى بد آن آب را
نپوشيدى از ديدها تاب را
فلک هر شبان روزى از چشم دور
به دريا درافکندى از چشمه نور
به ما در فرو رفتن آفتاب
اشارت به چشمه است و درياى آب
همان چشمه گرم کو راست جاى
به دريا حوالت کند رهنماى
چو آبى به يکجا مهيا شود
شود حوضه و در به دريا شود
معيب بود تا بود در مغاک
معلق بود چون بود گرد خاک
در آن بحر کورا محيطست نام
معلق بود آب دريا مدام
چو خورشيد پوشد جمال را جهان
پس عطف آن آب گردد نهان
به وقت رحيل آفتاب بلند
ز پرگار آن بحر پوشد پرند
علم چون به زير آرد از اوج او
توان ديدنش در پس موج او
چو لختى رود در سر آرد حجاب
که آيد نورد زمين در حساب
به دانش چنين مينمايد قياس
دگر رهبرى هست برره شناس
چو آن چشمه گرم را ديد شاه
نشد چشم او گرم در خوابگاه
ز دانا بپرسيد کاين چشمه چيست
هميدون نگهبان اين چشمه کيست
چنين گفت دانا که اين آب گرم
بسا ديدها را که برد آب شرم
درين پرده بسيار جستند راز
نيامد به کف هيچ سر رشته باز
من اين قصه پرسيدم از چند پير
جوابى ندادست کس دلپذير
دهد هر کسى شرح آن نور پاک
يکى گرد مرکز يکى زير خاک
که داند که بيرون ازين جلوه گاه
کجا مى کند جلوه خورشيد و ماه
سکندر بران ساحل آرام جست
سوى آب دريا شد آرام سست
چو سيماب ديد آب دريا سطبر
گذر بسته بر قطره دزدان ابر
درآبى چنان کشتى آسان نرفت
وگر رفت بى ره شناسان نرفت
شه از ره شناسان بپرسيد راز
بسنجيدن کار و ترتيب ساز
که کشتى بدين آب چون افکنم
چگونه بنه زو برون افکنم
نديدند کار آزمايان صواب
که شاه افکند کشتى آنجا برآب
نمودند شه را که صد رهنمون
ازين آب کشتى نيارد برون
دگر کاندرين آب سيماب فام
نهنگ اژدهائيست قصاصه نام
سياه و ستمکاره و سهمناک
چو دودى که آيد برون از مغاک
سياست چنان دارد آن جانور
که بيننده چون بيندش يک نظر
دهد جان و ديگر نجنبد ز جاى
که باشد براهى چنين رهنماى
بترزين همه آن کزين خانه دور
يکى فرضه بينى چو تابنده نور
بسى سنگ رنگين در آن موجگاه
همه ازرق و سرخ و زرد و سياه
فروزنده چون مرقشيشاى زر
منى و دومن کمتر و بيشتر
چو بيند درو ديده آدمى
بخندد ز بس شادى و خرمى
وزان خرمى جان دهد در زمان
همان ديدن و دادن جان همان
ولى هر چه باشد ز مثقال کم
ز خاصيت افتد و گر صد بهم
ز بهتان جان بردنش رهنماى
همى خواندش پهنه جان گزاى
چو شد گفته اين داستان شهريار
فرستاد و کرد آزمايش به کار
چنان بود کان پير گوينده گفت
تنى چند از آن سنگ بر خاک خفت
بفرمود تا بر هيونان مست
به آن سنگ رنگين رسانند دست
همه ديدها باز بندند چست
کنند آنگه آن سنگ را باز جست
وزان سنگ چندانکه آيد بدست
برندش به پشت هيونان مست
همه زير کرباسها کرده بند
لفافه برو باز پيچيده چند
کنند آن هيونان ازان سنگ بار
نمانند خود را در آن سنگسار
به فرمان پذيرى رقيبان راه
بجاى آوريدند فرمان شاه
شه و لشگر از بيم چندان هلاک
گذشتند چون باد ازان زرد خاک
بفرمود شه تا از آن خاک زرد
شتربان صد اشتر گرانبار کرد
چو آمد به جائى که بود آبگير
برو بوم آنجا عمارت پذير
بفرمان او سنگها ريختند
وزان سنگ بنيادى انگيختند
همه هم چنان کرده کرباس پيچ
کزيشان يکى باز نگشاد هيچ
به ترکيب آن سنگها بندبند
برآورد بيدر حصارى بلند
برآورد کاخى چو بادام مغز
همه يک به ديگر برآورده نغز
گلى کرد گيرنده زان زرد خاک
برون بنا را براندود پاک
درون را نيندود و خالى گذاشت
که رازى در آن پرده پوشيده داشت
خنيده چنينست از آموزگار
که چون مدتى شد بر آن روزگار
فروريخت کرباس از روى سنگ
پديد آمد آن گوهر هفت رنگ
برون بنا ماند بر جاى خويش
کزاندودش گل حرم داشت پيش
درون ماندگان خرقه انداختند
بران خرقه بسيار جان باختند
هران راهرو کامد آنجا فراز
به ديدار آن حصنش آمد نياز
طلب کرد بر باره چون ره نديد
کمندى برافکند و بالا دويد
چو بر باره شد سنگ را ديد زود
چو آهن ربا زود ازو جان ربود
ز سنگى که در يک منش خون بود
چو کوهى بهم برنهى چون بود
شنيدم ز شاهان يک آزاد مرد
شنيد اين سخن را و باور نکرد
فرستاد و اين قصه را باز جست
براو قصه شد ز آزمايش درست
چوشاه آن بنا کرد ازو روى تافت
ز دريا بسوى بيابان شتافت
چو ششماه ديگر بپيمود راه
ستوه آمد از رنج رفتن سپاه



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.