شماره ٦٩٤: آفاق را کند به نفش مشکبار صبح

غزلستان :: صائب تبریزی :: غزليات - بخش سوم

افزودن به مورد علاقه ها
آفاق را کند به نفش مشکبار صبح
باشد بهار عنبر شبهاى تار صبح
دم را کنند صاف ضميران شمرده خرج
از سينه مى کشد نفسى را دوباره صبح
تا چشمش از ستاره فشانى نشد سفيد
از وصل آفتاب نشد کامکار صبح
دست از طلب مدار درين ره، که مى کشد
خورشيد را ز صدق طلب در کنار صبح
زينسان که شد زمانه تهى از فروغ صدق
مشکل شود سفيد درين روزگار صبح
در نور صدق محو نشود ظلمت دروغ
شب را کند به نيم نفس تارومار صبح
شب پرده پوش و روز سفيدست پرده در
باشد ازان به چشم سيه کار، بار صبح
ما را شبى است از دل فرعون تيره تر
بيهوده مى برد يد بيضا به کار صبح
تاريکى لحد نشود از چراغ کم
با خاطر گرفته نيايد به کار صبح
عمرش تمام شد به نفس راست کردنى
هر چند بست پا ز شفق در نگار صبح
پيوند تيرگى به شب من زياده شد
چندان که برد تيغ دو دم را به کار صبح
از چشم شور، خون شفق شد، به خاک ريخت
شيرى که داشت در قدح زرنگار صبح
صائب زمين پاک کند دانه را گهر
از ابر ديده، قطره چندى ببار صبح



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.