شماره ١٧٤: ز اشک، ديده تاريک شمع نورانى است

غزلستان :: صائب تبریزی :: غزليات - بخش سوم

افزودن به مورد علاقه ها
ز اشک، ديده تاريک شمع نورانى است
دهان پسته پر از خون دل ز خندانى است
به آب تيغ توان شست تا ز هستى دست
به آب خضر تسلى شدن گرانجانى است
بود ز آب و زمين بى نياز، حاصل ما
که تخم مردم آزاده، دامن افشانى است
همان به ديدن روى تو مى پرد چشمم
ز حسن، بهره آيينه گر چه حيرانى است
ز پرده سوزى عصمت بود زليخا خوار
عزيز گشتن يوسف ز پاکدامانى است
ز چين ابروى دلدار نيستم نوميد
که نوبهار در آغاز، غنچه پيشانى است
مرا چگونه جلاى وطن کند دلگير؟
که در صدف، گهرم بى صدف ز غلطانى است
اگر چه دورم ازان آستان، نيم دلگير
که از خيال تو دل در بهشت روحانى است
مرا به صحبت همجنس رهنما گرديد!
که موميايى اين دلشکسته، انسانى است
اگر چه نيست مرا بهره اى ز جمعيت
به اين خوشم که دل ايمن از پريشانى است
ز انتظار به چشمم سيه شده است جهان
علاج ديده من سرمه سليمانى است
لباس عافيتى هست اگر درين عالم
که دست خار ازان کوته است، عريانى
مرا ز هوش لب نوخطان برد صائب
سياه مستى من زين شراب ريحانى است



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.