وله

غزلستان :: اوحدی مراغه‌ای :: قصايد

افزودن به مورد علاقه ها
سر پيوند ما ندارد يار
چون توان شد ز وصل برخوردار؟
کار ما با يکيست در همه شهر
وان يکى تن نميدهد در کار
همدمى نيست، تا بگويم راز
محرمى نيست، تا بنالم زار
در خروشم به صيت آن معشوق
در سماعم به صوت آن مزمار
بلبلى هستم اندرين بستان
غلغلى بستم اندرين گلزار
مطربم پرده اى همى سازد
که درين پرده نيست کس را بار
منم آن واله پريشان سير
منم آن عاشق قلندروار
غارت عشق برده نقدم و جنس
رشته عشوه بسته پودم و تار
رخت فردا کشيده بر در دى
نقد امسال کرده در سر پار
گوش بر چنگ و چشم بر ساقى
جام در دست و جامه در آهار
بر سويداى دل نگاشته خوش
نقش سوداى آن بت عيار
همه مستان بهوش مى آيند
مست ما خود نمى شود هشيار
هر کسى را بقدر خود روزيست
من همان روز ديدم اين شب تار
بر کنارم همى کشند، ار نى
در ميان زود بستمى زنار
مى برد قاصد زمين و زمان
مى دهد جنبش خزان و بهار
نکهت زلفش از شمال و جنوب
نامه عشقش از يمين و يسار
همه پويندگان آن راهند
همه جويندگان آن ديدار
اوحدي، گر حکايتى دارى
فرصتست اين زمان، بيا و بيار
سخنى زان رخ نهفته بگوى
نفسى زين دل گرفته بر آر
ميوه پختست ريزشى مى کن
ابر تندست قطره اى مى بار
نکته اى باز ران از آن دفتر
اندکى باز گو از آن بسيار
شربتى ده، که کم کند جوشش
دارويى کن، که به شود بيمار
احتياطى بکن در اول روز
تا پشيمان نگردى آخر کار
راز دارى به دست کن، که شود
تو رساننده، او پذيرفتار
در ده ار قابلى بود در ده
بده آواز ده بده سالار
کاى پسر نامه اى رسيد از يار
نفسى گوش باش و گوشم دار
چيست اين نامه و فغان در شهر؟
چيست اين شور و فتنه در بازار؟
تو گمانى که مى رسد معشوق
آن نشانى که مى رود دلدار
همه در جست و جو و او فارغ
همه در گفت و گو و او بيزار
راه بسيار شد، مرنجان خر
دزد همراه شد، بيفکن بار
نار در زن به خرمن تشويش
بار برنه ز مکمن انکار
خانه در بيشه الهى بر
سنگ بر شيشه ملاهى بار
بر سواد سه نقش کش خامه
بر در چار طبع زن مسمار
اين مثلث بنه بر آتش ننگ
و آن مربع بريز بر گل عار
چون دليلان مخالفند، بگرد
زين دم آهنج راه بى هنجار
در غبارند شاه و لشکر، باش
تا برون آيد آن علم ز غبار
راه و شاه و سپاه هر سه يکيست
وين سه گفتن تعدد و تکرار
جز يکى نيست صورت خواجه
کثرت از آينه است و آينه دار
آب و آيينه پيش گير و ببين
که يکى چون دو مى شود به شمار؟
سکه شاه و نقش سکه يکيست
عدد از درهمست و از دينار
از يکى آب نقش مى بندد
بر سر گلبن، ار گلست، ار خار
از چراغى هزار بتوان برد
از يکى دانه غله صد خروار
نقطه اى را هزار دايره هست
گر قدم پيشتر نهد پرگار
الفست اول حروف و حروف
بر الف مى کنند جمله مدار
هم به درياست باز گشت نمى
که ز دريا جدا شود به بخار
به نهايت رسان تو خط وجود
نقطه اصل از انتها بردار
تا بدانى که: نيست جز يک نور
وان دگر سايه در و ديوار
همه عالم نشان صورت اوست
باز جوييد، يا اولى الابصار
همه تسبيح او همى گويند
ريگ در دشت و سنگ در کهسار
جمله با او درين مناجاتند
خواه موسى و خواه موسيقار
سر بى تن چو نزد عقل يکيست
با سر چوب، چنگ در گفتار
پس انالاحق بدان که خواهى گفت
سر منصور گير يا سردار
خيز، تا اين سخن ز سر گيريم
که به پايان نمى رسد طومار
چند ازين ريش و جبه و دستار؟
دست آن دوست گير و دست مدار
ورد دل کن به جنبش و حرکت
قوت جان ساز در سکون و قرار
ياد او بالغدو و الاصل
ذکر او بالعشى والابکار
رنگ و بوى خود از ميان برگير
تا ترا تنگ برکشد به کنار
تا نگردى شکسته کى بينى
به درستى جمال آن دلدار؟
بر کف دستش آورند و برند
کوزه کش دسته بشکند به چهار
آنچه گويد اگر توانى کرد
هرچه گويى تو آن کند ناچار
چون ديار تو از تو پاک شود
کس نماند، پس از خدا، ديار
مرد کاري، عيال حشر مشو
کار خود هم تو کار خويش شمار
نفس شوخ آورند در محشر
خر ريش آورند در بازار
کيل و ميزان به دست توست، بسنج
نقد و جنسى که کرده اى انبار
خويشت او بس، ز ديگران به کنار
چون مجرد شوى ز خويش و تبار
رخ به ميعاد گاه معنى کن
اربعينى به آب ديده برآر
تا بگويد مسيح روح سخن
تا ببيند کليم دل ديدار
در جهانى تو، اين چنين که تويى
نظرى کن به خويشتن يک بار
عضوهاى تو هر يکى حرفيست
وندر آن حرف احرفت بسيار
زين حروف اربرون کنى اسمى
اسم اعظم بود، مگيرش خوار
چون به خود در رسى ز خود بررس
که خدا کيست؟ اى خدا آزار
بر تو اين داستان تو دانى گفت
دست بيگانه در ميانه ميار
منزل و راه نيست غير از تو
راه و منزل نمودمت، هشدار!
ساير و سالک از تو در عجبند
ملک و مالک از تو در تيمار
پيل و شير از تو در سلاسل و بند
گرگ و گور از تو در شکنج و حصار
آسمان سخره تو در تسخير
اختران سغبه تو در پيکار
هم ز بهر تو فرقدان ثابت
هم براى تو مشترى سيار
در بن طور «هو»ت کرده وطن
بر سر اسب «لا»ت کرده سوار
هفت هيکل نوشته بر تو عيان
چار تکبير کرده بر تو نگار
جز تو کامل نبود ازين ابداع
بى تو دورى نبود ازين ادوار
از ملک کى برآيد اين قدرت؟
آدمى که تواند اين کردار؟
با تو نوريست، اين خدايي، ضم
در تو سريست، اين الهي، سار
اين مثلها اگر ندانستى
باز خواهيم گفت، يادش دار
از تو اين ما و من که ميگويد؟
با تو اين نيک و بد که داد قرار؟
گر کسى ديگرست، بازش جوى
ور توي، چيست زحمت اغيار؟
اينکه پنداشتى که تست، تو نيست
زانکه چون مرتفع شود پندار
زين تو سيصد هزار منزل هست
تا به جبريل، خاصه تا جبار
و ز تو گر راستى حقيقت تست
به حقيقت خود اوست بى اخبار
اين که وقتى نشان او بينى
تا نگويى که: واصلم، زنهار!
خاک دور، آنگهى سرادق نور
«و قنا، ربنا، عذاب النار»
پشک را با نسيم مشک چه انس؟
خاک را با خداى پاک چه کار؟
بى مکان در زمين نگنجد گل
بى نشان هم نشين نگردد يار
آن تو، کين وصل در تواند يافت
تويى و من، بدانم اين مقدار
تو الهى حقيقتى دارى
کز اله تو او کند اخبار
در وصولي، که عارفان گويند
همگنان را به دوست استظهار
هست فرقى ميان ديدن و وصل
نيست زرقى مرا درين گفتار
وصل و ديدار اگر يکى بودى
ديده خونين شدى به ديدن خار
هر تجلى وصال چون باشد؟
زانکه او مختلف شود بسيار
به درازى کشيد قصه عشق
آخر، اى دل، مرا دمى بگذار
ساغرى دادمت، مريز و بنوش
دگرى مى دهم، بگير و مدار
غارت عشق بين و غيرت يار
غير ازو کس مهل درين بن غار
عشق او خنجريست مردى کش
شوق او آتشيست مردم خوار
گربدانى که: در که دارى روي؟
سر خود را ندانى از دستار
بى حضورى و گرنه کى نگرى
در چنين حضرت، از يمين و يسار؟
تو اميري، کجا شوى عاشق؟
تو نميري، کجا شوى بيدار؟
شير زيلو چگونه گيرد صيد؟
باز ايوان کجا شود طيار؟
روزنى نيست، چون بتابد نور؟
روغنى نيست، چون درافتد نار؟
لوح دل را ز نقش و حرف بشوى
تا شوى فارغ از مشير و مشار
حاصل خاک را به خاک فرست
بهره روح را به روح سپار
دين درختيست، در دلش بنشان
شرع تخميست، در دماغش کار
تو از آنجا مجرد آمده اى
با تو نابوده اين شعور و شعار
هم ازين خاک توده پيوستند
با تو اين همرهان ناهموار
چون ببينى رفيق اعلى را
برهى زين مهاجر و انصار
دين و دنيا مگو که: زشت بود
نيفه در حيض و نافه در شلوار
دل ز دنيا ببر، که دور بهست
سنگ گازر ز تخته عصار
گر بدانى ترا رسد تفسير
ور ندانى رواست استغفار
سر اينها ز مايه دارى پرس
ور نه بنشين و خايه مى افشار
آب داند شکايت ناجنس
مشک داند حکايت عطار
عاملت يوز پاى در دامست
واعظت مرغ دانه در منقار
اين يکى چون کند تمام سخن؟
وان دگر کى کند به کام شکار؟
کاسه بندى چه جويى از مجنون؟
کيسه دوزى چه خواهى از طرار؟
پير ده را مگوي، اگر مردى
حال گندم به موش و حيله مدار
دهن تو ز ذکر ظاهر راست
چه کنى با درون کج چون منار؟
بى رياضت نرفت راهى پيش
ور کسى گفت، نشنوي، زنهار!
چون بدن پر شود نبايد داد
روزها راز نامه شب تار
جام را روشنى دهد باده
جامه را نازکى دهد آهار
آتش و بوته اى همى بايد
تا پديد آورد زر تو عيار
خود نشد پخته جز بحر حرى
ميوه سر احمد مختار
تا نيايى برون چو مار ز پوست
نتوانى ربود گنج ز مار
چون سمندر شوى در آتش تيز
گر شوى بر سمند عشق سوار
تا ترا سايه ايست او نشوى
نور با سايه چون کند رفتار؟
سايه برگير، تا فرو تابد
از در و بام گونه گون انوار
اگر اين راه مى نهى در پيش
و گر اين جامه مى کشى دربار
توبه اى کن ز روى استهدا
غوطه اى خور به آب استغفار
چون کنى توبه لازمت باشد
در خلا و ملا و سر و جهار
به مقامات انبيا ايمان
به کرامات اوليا اقرار
شود ايمان به پنج رکن درست
ليکن آن پنج را چنين بگزار
اول اين جا شهادتى بايد
که نماند ز کفر و دين آثار
پس نمازي، که استقامت او
ببرد شاخ غفلت از بن وبار
زين دو چون بگذرى ز کوتى هست
که دل و جان درو کنند ايثار
زان سپس روزه ايست هستى سوز
که درو نفس کشته گردد زار
بعد از آن در صفاى جان حجيست
که از آن جا رسى به صفه بار
ما به عمرى ادا کنيم اين پنج
عارفانش به ساعتى صد بار
همه اثبات نفى و اثباتست
اين که گوينده مى کند تکرار
در دو حرف اين ميسرت گردد
اگر از حرف خود شوى بيزار
تو شهادت نگفته اي، ورنه
در شهادت مرتبند آن چار
«لا» و «هو» چيست چيست، ميداني؟
در شهادت که مى کنى تکرار
«هو» پلنگيست کبريا نخجير
«لا» نهنگيست کاينات او بار
«لا» دهن باز کرده درياوش
«هو» دم اندر کشيده عنقاوار
باش تا «لا» بروبد اين ميدان
«هو» در آيد به قلب اين مضمار
«لا» و «هو» چون يکى شوند، ببين
«هو» کمر باز کرده، «لا» زنار
«لا» سر از خط «هو» نپيچاند
زانکه «هو» دايره است و «لا» پرگار
شهر «هو» از پس کريوه «لا»ست
تو نه مرد کريوه، اين دشوار
رقم «هو»ست حلقه اي، که درو
نقد عزت کشند و جنس وقار
هرچه جز «هو»ست در وجود نهند
تا بر آرد نهنگ «لا»ش دمار
تو صفت ديده اى گزيرى هست
از معز و مذل و نافع و ضار
گر صفت نيز را بجويى نيک
اين تفاوت نماند و تيمار
چون بدين جا رسند اهل سلوک
شتران را فرو نهند مهار
در جهان خدا همه نيک اند
زشت ناخوب و لنگ نارهوار
حاصل قصه آن که: نيست جزو
با تو گفتم هزاربار، هزار
رفته شد باغ و فتنه شد خفته
سفته شد در و گفته شد اسرار
اوحدي، گر چنانکه سهوى کرد
تو ببخش، اى مهيمن غفار



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.