شماره ٦٢: روزگارى شد که از اهل وفا دل برده اند

غزلستان :: بيدل دهلوی :: غزليات - بخش پنجم

افزودن به مورد علاقه ها
روزگارى شد که از اهل وفا دل برده اند
رخت خود زين بحر گوهرها بساحل برده اند
ماضى از مستقبل اين انجمن پرميزند
آنچه پيش چشم مى آرند از دل برده اند
رنگ حال هيچکس بر هيچکس روشن نشد
شمع گل کردند ياران يا زمحفل برده اند
بر در ارباب دنيا حلقه ميگريد چو چشم
از تغافل بسکه آب روى سايل برده اند
با دو عالم جلوه يک تمثال پيدا نيستيم
صورت آئينه ما از مقابل برده اند
شمع سان داريم از سر تا قدم يک عذر لنگ
رنگ هم از روى ما بسيار کاهل برده اند
ازسر مو تا سر ناخن درين تسليمگاه
هر چه آورديم نذر تيغ قاتل برده اند
گرد ما مقصد تلاشان تا کجا گيرد قرار
نامه ها هر سو ببال سعى بسمل برده اند
سير مينا بايدت کردن پرى بى پرده نيست
هر کجا بردند ليلى را بمحمل برده اند
در سراغ عافيت بيهوده مى سوزى نفس
زين بيابان رفتگان با خويش منزل برده اند
از فسون سحرکاريهاى اين مزرع مپرس
خلق خرمن ميکند اوهام حاصل برده اند
اين نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشت
درد پيش آمد بهر جا نام (بيدل) برده اند



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید