نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقليم سوم - قسمت دوم

غزلستان :: نظامی :: هفت پيکر

افزودن به مورد علاقه ها
بشر گفت اى سليم دل برخيز
در چنين خم مباش رنگ آميز
آب او خورده با دل انگيزى
چرک تن را چرا در او ريزى
هرکه آبى خورد که بنوازد
در وى آب دهن نيندازد
سرکه نتوان بر آينه سودن
صافيى را به درد آلودن
تا دگر تشنه چون به تاب رسد
زآب نوشين او به آب رسد
مرد بد رأى گفت او نشنيد
گوهر زشت خويش کرد پديد
جامه بر کند و جمله بر هم بست
خويشتن گرد کرد و در خم جست
چون درون شد نه خم که چاهى بود
تا بن چه دراز راهى بود
با اجل زيرکى به کار نشد
جان بسى کند و رستگار نشد
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد
عاقبت غرقه شد در آب افتاد
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب
از پى آب کرده ديده پرآب
گفت باز اين حرام زاده خام
کرد بر من سلام خويش حرام
ترسم اين چرگن نمونه خصال
آرد آلودگى به آب زلال
آب را چرک او کند به درنگ
وانگهى در سفال دارد سنگ
اين بدانديشى از بدان آيد
نه ز پاکان و بخردان آيد
هيچکس را چنين رفيق مباد
اين چنين سفله جز غريق مباد
چون درين گفتگوى زد نفسى
مرد نامد برين گذشت بسى
سوى خم شد به جستجوى رفيق
واگهى نه که خواجه گشت غريق
غرقه اى ديد جان او شده گم
سر چون خم نهاده بر سر خم
طرفه در ماند کاين چه شايد بود
چوبى از شاخ آن درخت ربود
هم به بالاى نيزه اى کم و بيش
ساده کردش به چنگ و ناخن خويش
چون مساحت گران دريائى
زد در آن خم به آب پيمائى
خم رها کن که ديد چاهى ژرف
سر به آجر بر آوريده شگرف
نيمه خم نهاده بر سر او
تا دده کم شود شناور او
برکشيد آن غريق را به شتاب
در چه خاک بردش از چه آب
چون در انباشتش به خاک و به سنگ
بر سرينش نشست با دل تنگ
گفت کان گربزى ورايت کو
وان درفش گره گشايت کو
وانهمه دعويت به چاره گرى
با دد و ديو و آدمى و پرى
وانکه گفتى ز هفت چرخ بلند
غيب را سر در آورم به کمند
کو شد آن دعوى دوازده فن
وانهمه مردى اى نه مرد و نه زن
وان نمودن که بنگرم پيشى
کارها را به چابک انديشى
چاهى آنگاه سر گشاده به پيش
چون نديدى به دور بينى خويش
وانکه ما را بر آنچنان آبى
فصلها گفته شد ز هر بابى
فصل ما گر به هم شمارى داشت
آن نگفتيم کاصل کارى داشت
هرچه در آب آن خم افکنديم
آتش اندر خم خود آگنديم
نقش آن کارگه دگرگون بود
از حساب من و تو بيرون بود
تا فلک رشته را گره دادست
بر سر رشته کس نيفتادست
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتيم
هردو ز انديشه غلط گفتيم
تو بدان غرقه اى و من رستم
که تو شاکر نه اى و من هستم
تو که دام بهايمش خواندى
چون بهايم به دام درماندى
من به نيکى بدو گمان بردم
نيک من نيک بود و جان بردم
اين سخن گفت و از زمين برخاست
رخت او باز جست از چپ و راست
رفت و برداشت يک به يک سلبش
دق مصرى عمامه قصبش
چونکه مهر از نورد بازگشاد
کيسه اى زان ميان به زير افتاد
زر مصرى درو هزار درست
زان کهن سکه ها که بود نخست
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت
همچنان سر به مهر خود بگذاشت
گفت شرط آن بود که جامه او
با زر و زينت و عمامه او
جمله در بندم و نگهدارم
به کسى کاهل اوست بسپارم
باز پرسم سراى او به کجاست
برسانم به آنکه اهل سراست
چون زمن نامد استعانت او
نکنم غدر در امانت او
گر من آن ها کنم که او کردست
هم از آنها خورم که او خوردست
همچنان آن نورد را در بست
چونکه در بسته شد گرفت به دست
رهروى در گرفت و راه نوشت
سوى شهر آمد از کرانه دشت
چون درآسود يک دو روز به شهر
داد ز خواب و خورد خود را بهر
آن عمامه به هر کسى بنمود
که خداوند اين که شايد بود
زاد مردى عمامه را بشناخت
گفت لختى رهت ببايد تاخت
در فلان کوى چندمين خانه
هست کاخى بلند و شاهانه
در بزن کان در آستانه اوست
بى گمان شو که خانه خانه اوست
بشر با جامه و عمامه و زر
سوى آن خانه شد که يافت خبر
در زد آمد شکر لبى دلبند
باز کرد آن در رواق بلند
گفت کارى و حاجتى بنماى
تا بر آرم چنانکه باشد راى
بشر گفتا بضاعتى دارم
بانوى خانه کو که بسپارم
گر درون آمدن به خانه رواست
تا درآيم سخن بگويم راست
که مليخاى آسمان فرهنگ
از زمانه چو ريو ديد و چه رنگ
زن درون بردش از برون سراى
بر کنار بساط کردش جاى
خويشتن روى کرد زير نقاب
گفت برگو سخن که هست صواب
بشر هر قصه اى که بود تمام
گفت با ماهروى سيم اندام
آن به هم صحبتى رسيدن او
در هنرها سخن شنيدن او
وان برآشفتش چو بد مستان
دعوى انگيختن به هر دستان
وان به هر چيز بدگمان بودن
خوبيى را به زشتى آلودن
وان چه از بهر ديگران کندن
خويشتن را دران چه افکندن
وان شدن چون محيط موج زنش
عاقبت ماندن آب در دهنش
چون فرو گفت هرچه ديد همه
وآنچه زان بى وفا شنيد همه
گفت کاو غرقه شد بقاى تو باد
جاى او خاک خانه جاى تو باد
جيفه اى کاب شسته بودش پاک
در سپردم به گنج خانه خاک
رخت او هرچه بود در بستم
واينک اينک گرفته در دستم
جامه و زر نهاد حالى پيش
کرد روشن درست کارى خويش
زن زنى بود کاردان و شگرف
آن ورق باز خواند حرف به حرف
ساعتى زان سخن پريشان گشت
آبى از چشم ريخت و زآب گذشت
پاسخش داد کاى هميون راى
نيک مردى ز بندگان خداى
آفرين بر حلال زادگيت
بر لطيفى و رو گشادگيت
که کند هرگز اين جوانمردى
که تو در حق بى کسان کردى
نيک مردى نه آن بود که کسى
ببرد انگبينى از مگسى
نيک مرد آن رود که در کارش
رخنه نارد فريب دينارش
شد مليخا و تن به خاک سپرد
جان به جائى که لايق آمد برد
آنچه گفتى ز بد پسندان بود
راست گفتى هزار چندان بود
بود کارش همه ستمگارى
بى وفائى و مردم آزارى
کرد بسيار جور بر زن و مرد
بر چنانى چنين بود درخورد
به عقيدت جهود کينه سرشت
مار نيرنگ و اژدهاى کنشت
سالها شد که من برنجم ازو
جز بدى هيچ بر نسنجم ازو
من به بالين نرم او خفته
او به من بر دروغها گفته
من ز بادش سپر فکنده چو ميغ
او کشيده چو برق بر من تيغ
چون خدا دفع کردش از سر من
رفت غوغاى محنت از در من
گر بد ار نيک بود روى نهفت
از پس مرده بد نشايد گفت
پاى او از ميانه بيرون شد
حال پيوند ما دگرگون شد
تو از آنجا که مرد کار منى
به زناشوئى اختيار منى
مايه و ملک هست و ستر و جمال
به ازين کى رسد به جفت حلال
به نکاحى که آن خدا فرمود
کار ما را فراهم آور زود
من به جفتى ترا پسنديدم
که جوانمردى ترا ديدم
تو به من گر ارادتى دارى
تا کنم دعوى پرستارى
قصه شد گفته حسب حال اينست
مال دارم بسى جمال اينست
وانگهى برقع از قمر برداشت
مهر خشک از عقيق تر برداشت
بشر چون خوبى و جمالش ديد
فتنه چشم و سحر خالش ديد
آن پرى چهره بود کاول روز
ديده بودش چنان جهان افروز
نعره اى زد چنانکه رفت از هوش
حلقه در گوش يار حلقه به گوش
چون چنان ديد نوش لب بشتافت
بوى خوش کرد و جان او دريافت
هوش رفته چو هوش يافته شد
سرش از تاب شرم تافته شد
گفت اگر شيفتم ز عشق پرى
تا به ديوانگى گمان نبرى
گر بود ديو ديده افتاده
من پرى ديدم اى پرى زاده
وين که بينى نه مهر امروزست
دير باشد که در من اين سوزست
که فلان روز در فلان ره تنگ
برقعت را ربود باد از چنگ
من ترا ديدم و ز دست شدم
مى وصلت نخورده مست شدم
سوختم در غم نهانى تو
رفت جانم ز مهربانى تو
گرچه يک دم نرفتى از يادم
با کسى راز خويش نگشادم
چونکه صبرم در اوفتاد ز پاى
رفتم و در گريختم به خداى
تا خدايم به فضل و رحمت خويش
آوريد آنچه شرط باشد پيش
چون نکردم طمع چو بوالهوسان
در حريم جمال و مال کسان
دولتى کو جمال و مالم داد
نز حرام اينک از حلالم داد
زن چو از رغبت وى آگه شد
رغبتش زآنچه بد يکى ده شد
بشر کان حور پيکرش بنواخت
رفت بيرون و کار خويش بساخت
گشت با او به شرط کاوين جفت
نعمتى يافت شکر نعمت گفت
با پريچهره کام دل مى راند
بر خود افسون چشم بد مى خواند
از جهودى رهاند شاهى را
دور کرد از کسوف ماهى را
از پرندش غيار زردى شست
برگ سوسن ز شنبليدش رست
چون نديد از بهشتيان دورش
جامه سبز دوخت چون حورش
سبزپوشى به از علامت زرد
سبزى آمد به سرو بن در خورد
رنگ سبزى صلاح کشته بود
سبزى آرايش فرشته بود
جان به سبزى گرايد از همه چيز
چشم روشن به سبزه گردد نيز
رستنى را به سبزى آهنگست
همه سر سبزيى بدين رنگست
قصه چون گفت ماه بزم آراى
شه در آغوش خويش کردش جاى



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.