شماره ٣٣٤: سپيده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت

غزلستان :: امير خسرو دهلوی :: غزليات - بخش اول

افزودن به مورد علاقه ها
سپيده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت
به زلف تيره شب نور صبح تاب انداخت
کليد زر شد و بگشاد آفتاب فلک
به ديده ها که شب تيره قفل خواب انداخت
سحر جواهر انجم يگان يگان دزديد
چو صبح پرده دريدش بر آفتاب انداخت
چگونه صبح بخندد که روى ابر سياه
سفيده کرد و ز ديبا بر او نقاب انداخت
بديد از دل دير سيا شب روشن
کمان چرخ همان تير کز شهاب انداخت
به کنج روزن و در گذشت ماهتاب نهان
چو مهر خنجر کين سوى ماهتاب انداخت
به آخر آمده شب را به وقت صبح نفس
که تيغ خورد و ز خورشيد خون ناب انداخت
برفت شب ز پى زنده داشتن خود را
به پرتو نظر شيخ کامياب انداخت
فلک جنابا، بپذير بنده خسرو را
چه خويش را به جناب فلک جناب انداخت



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.