جهانگردى اسکندر با دعوى پيغمبرى - قسمت دوم

غزلستان :: نظامی :: اقبال نامه

افزودن به مورد علاقه ها
ازان ره که در پاى پيل آمدش
گذرگه سوى رود نيل آمدش
به سرچشمه نيل رغبت نمود
که آن پايه را ديده ناديده بود
شب و روز برطرف آن رود بار
دو اسبه همى راند بر کوه و غار
بدان رسته کان رود را بود ميل
همى شد چو آيد سوى رود سيل
بسى کوه و دشت از جهان درنوشت
به پايان رسد آخر آن کوه و دشت
پديد آمد از دامن ريگ خشک
بلندى گهى سبز با بوى مشک
کمر در کمر کوهى از خاره سنگ
برآورده چون سبز با بوى مشک
برو راه بربسته پوينده را
گذر گم شده راه جوينده را
کشيده عمود آن شتابنده رود
از آن کوه ميناوش آمد فرود
يکى پشته بر راه آن بود تند
که از رفتنش پايها بود کند
کسى کو بدان پشته خار پشت
برانداختى جان به چنگال و مشت
زدى قهقهه چون بر او تاختى
از آنسوى خود را در انداختى
بر او گر يکى رفتنى و گر هزار
چو مرغان پريدى در آن مرغزار
فرستاده بر پشته شد چند کس
کز ايشان نيامد يکى باز پس
چو هر کس که بردى بر آن پشته رخت
تو گفتى بر آن يافتى تاج و تخت
چنان چشم از آن خيل برتافتى
که چشم از خيالش اثر يافتى
سکندر جهانديدگان را بخواند
درين چاره جوئى بسى قصه راند
که نتوان برين کوه تنها شدن
دو همراه بايد به يکجا شدن
سکونت نمودن در آن تاختن
بهر ده قدم منزلى ساختن
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار
برانداختن آنچه بايد به کار
به تدريج ديدن درآن سوى کوه
به يکره نديدن که آرد شکوه
بکردند ازينسان و سودى نداشت
دگر باره دانا نظر برگماشت
چنين شد درآن داورى رهنماى
که مردى هنرمند و پاکيزه راى
نويسنده باشد جهانديده مرد
همان خامه و کاغذش درنورد
بود خوب فرزندى آن مرد را
کزو دور دارد غم و درد را
چو ميل آورد سوى آن پشته گاه
بود پور هم پشت با او به راه
به بالا شود مرد و فرزند زير
بود بچه شير زنجير شير
گر او باز پس نايد از اصل و بن
به فرزند خود بازگويد سخن
وگر زانکه دارد زبان بستگى
نويسد مثالى به آهستگى
فرو افکند سوى فرزند خويش
نبرد دل از مهر پيوند خويش
بدست آوريدند مردى شگرف
که مجموعه اى بود از آن جمله حرف
سوى کوه شد پير و با او جوان
چو بچه که با شير باشد دوان
دگر نيمروز آن جوان دلير
ز پايان آن پشته آمد به زير
ز کاغذ گرفته نوردى به چنگ
بر شاه شد رفته از روى رنگ
به شه داد کاغذ فرو خواند شاه
نبشته چنين بود کز گرد راه
به جان آن چنان آمدم کز هراس
به دوزخ ره خويش کردم قياس
رهى گوئى از تار يک موى رست
برو هر که آمد ز خود دست شست
درين ره که جز شکل موئى نداشت
فرود آمد هيچ روئى نداشت
چو بر پشته خاره سنگ آمدم
ز بس تنگى ره به تنگ آمدم
ز آنسو که ديدم دلم پاره شد
خرد زان خطرناکى آواره شد
وزينسو ره پشته بى راغ بود
طرف تا طرف باغ در باغ بود
پر از ميوه و سبزه و آب و گل
برآورده آواز مرغان دهل
هوا از لطافت درو مشک ريز
زمين از نداوت در او چشمه خيز
تکش با تلاوش در آويخته
چنين رودى از هر دو انگيخته
ازين سو همه زينت و زندگى
از آنسو همه آز و افکندگى
بهشت اين و آن هست دوزخ سرشت
به دوزخ نيايد کسى از بهشت
دگر کان بيابان که ما آمديم
ببين کز کجا تا کجا آمديم
کرا دل دهد کز چنين جاى نغز
نهد پاى خود را در آن پاى لغز
من اينک شدم شاه بدرود باد
شما شاد باشيد و من نيز شاد
شه از راز پنهان چو آگاه گشت
سپه راند از آن کوهپايه به دشت
نگفت آنچه برخواند با هيچ کس
که تا هر دلى نارد آنجا هوس
چو دانست کانجا نشستن خطاست
گذرگه طلب کرد بر دست راست
در آن ره ز رفتن نياسود هيچ
نميکرد جز راه رفتن بسيچ
ز راه بيابان برون شد به رنج
چو ريگ بيابان روان کرده گنج
رهش ريگ و اندوهش از ريگ بيش
تف آهش از ديگ بر ديگ بيش
همه راه دشمن ز دام و دده
بهر گوشه اى لشگرى صف زده
وليکن چو کردندى آهنگ شاه
ز ظلمت شدى ره برايشان سياه
کس از تيرگى ره نبردى برون
مگر رخصت شه شدى رهنمون
کسى کو کشيدى سراز راى او
شدى جاى او کنده پاى او
برون از ميانجى و از ترجمه
بدانست يک يک زبان همه
سخن را به آهنگشان ساز داد
جواب سزاوارشان باز داد
بدينگونه ميکرد ره را نورد
زمان زير گردون زمين زير گرد
در آن ره نبودش جز اين هيچ کار
که چون باد بردى ز دلها غبار
دل آشنا را برافروختى
به بيگانگان دين در آموختى
چوزان دشت بگذشت چون ديو باد
قدم در دگر ديو لاخى نهاد
بيابانى از آتشين جوش او
زبانى سخن گفته در گوش او
جز آن زر که باشد خداى آفريد
کس از رستنيها گياهى نديد
جهان جوى از آن کان زر تافته
بخنديد چون طفل زر يافته
چو لختى در آن دشت پيمود راه
به باغ ارم يافت آرامگاه
پديد آمد آن باغ زرين درخت
که شداد ازو يافت آن تاج و تخت
درون رفت سالار گيتى نورد
زمين از درختان زر ديد زرد
يکايک درختانش از ميوه پر
همه ميوه بيجاده و لعل و در
ز هر سو درآويخته سيب و نار
همه نار ياقوت و ياقوت نار
ز نارنج زرين و سيمين ترنج
فريب آمده بانظرها بغنج
بهارش جواهر زمين کيميا
ز بيجاده گل وز زمرد گيا
بساطى کشيده دران سبز باغ
ز گوهر برافروخته چون چراغ
دو تنديس از زر برانگيخته
زهر صورتى قالبى ريخته
چو در چشم پيکرشناس آمدى
اگر زر نبودى هراس آمدى
ز بلورتر حوضه اى ساخته
چو يخ پاره اى سيم بگداخته
در آن ماهيان کرده از جزع ناب
نماينده تر زانکه ماهى در آب
دوخشتى برآورده قصرى عظيم
يکى خشت از زر يکى خشت سيم
چو شه شد در آن قصر زرينه خشت
گمان برد کامد به قصر بهشت
چو بسيار برگشت پيرامنش
دريده شد از گنج زر دامنش
رواقى جداگانه ديد از عقيق
ز بنياد تا سر به گوهر غريق
در او گنبدى روشن از زر ناب
درفشنده چون گنبد آفتاب
نيفتاده گردى بر آن زر خشک
بجز سونش عنبر و گرد مشک
در او رفت سالار فرهنگ و هوش
چو در گنبد آسمانها سروش
ستودانى از جزع تابنده ديد
کزو بوى کافورتر ميدميد
نهاده بر آن فرش مينا سرشت
يکى لوح ياقوت مينا نوشت
نبشته براو کاى خداوند زور
که رانى سوى اين ستودان ستور
درين دخمه خفتست شداد عاد
کزو رنگ و رونق گرفت اين سواد
به آزرم کن سوى ما تاختن
مکن قصد برقع برانداختن
بکن ستر پوشى که پوشيده ايم
به رسوائى کس نکوشيده ايم
نگهدار ناموس ما در نهفت
که خواهى تو نيز اندرين خاک خفت
اگر خفته اى را درين خوابگاه
برآرند گنبد ز سنگ سياه
سرانجامش اين گنبد تيز گشت
ز ديوار گنبد درآرد به دشت
تنش را نمک سود موران کند
سرش خاک سم ستوران کند
بلى هر کسى از بهر ايوان خويش
ستونى کند بر ستودان خويش
وليکن چو بينى سرانجام کار
برد بادش از هر سوئى چون غبار
که داند که شداد را پاى و دست
به نعل ستور که خواهد شکست
غبار پراکنده را در مغاک
رها کن که هم خاک به جاى خاک
از آن تن که بادش پراکنده کرد
نشانى نبينى جز اين کوه زرد
تو نيز اى گشاينده قفل راز
بترس از چنين روز و با ما بساز
مباش ايمن ارزانکه آزاده اى
که آخر تو نيز آدمى زاده اى
همه گنج اين گنجدان آن تست
سرو تاج ماهم به فرمان تست
گشادست پيش تو درهاى گنج
سپاه ترا بس شد اين پاى رنج
ببر گنج کان بر تو بارى مباد
ترا باد و بامات کارى مباد
سکندر بر آن لوح ناريخته
چو لوحى شد از شاخى آويخته
وزان خط که چون قطره آب خواند
بسا قطره آب کز ديده راند
چو از چشم گرينده اشک بار
بر آن خوابگه کرد لختى نثار
برون رفت وزان گنجدان رخت بست
بدان گنج و گوهر نيالود دست
ز باغى که در بيع تيغ آمدش
يکى ميوه چيدن دريغ آمدش
چو دانست کان فرش زر ساخته
به عمرى درازست پرداخته
از آن گنجدان کان همه گنج داشت
نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت
همه راه او خود پر از گنج بود
زر ده دهى سيم ده پنج بود
دگر باره سر در بيابان نهاد
برو بوم خود را همى کرد ياد
چو يک نيمه راه بيابان بريد
گروهى دد آدمى سار ديد
بيابانيانى سيه تر ز قير
به بيغوله غارها جاى گير
بپرسيدشان کاندرين ساده دشت
چه داريد از افسانها سرگذشت
گذشت از شما کيست از دام و دد
که دارد دراين دشت ماواى خود
چنين باز دادند شه را جواب
که دورست ازين باديه ابروآب
درين ژرف صحرا که ماواى ماست
خورشهاى ما صيد صحراى ماست
درين دشت نخجير بانى کنيم
به رسم ددان زندگانى کنيم
خوريم آنچه زان صيد يابيم نرم
کنيم آلت جامه از موى و چرم
نه آتش به کار آيد اينجا نه آب
بود آب از ابر آتش از آفتاب
به روز سپيد آفتاب بلند
بود آتش ما درين شهر بند
ز شبنم چو گردد هوا نيزتر
دم ما کند زان نسيم آبخور
درين کنج ما را جز اين ساز نيست
وزين برتر انجام و آغاز نيست
همان نيز پرسى ز ديگر گروه
که دارند مأوا درين دشت و کوه
درين آتشين دشت بن ناپديد
که پرنده دروى نيارد پريد
بيابانيانند وحشى بسى
که هرگز نگيرند خو با کسى
ببرند چندان به يک روز راه
که آن برنخيزد ز ما در دو ماه
ازيشان به ما يک يک آيد به دست
بپرسيم ازو چون شود پاى بست
که بى آب چون زندگانى کنند
به ما بر چرا سرفشانى کنند
نمايند کاب از بنه زهر ماست
زترى هوائيست کز بهر ماست
نسازيم چون مار با هيچ کس
خورشهاى ما سوسمارست و بس
ز شغل شما چون نيابيم سود
شما را پرستش چه بايد نمود
دگرگونه پرسيمشان در نهفت
چه هنگام خورد و چه هنگام خفت
که چندانکه رفتند بالا و پست
درين باديه کاب نايد بدست
به پايان اين باديه کس رسيد
همان پيکرى ديگر از خلق ديد
به پاسخ چنين گفته اند آن گروه
که بسيار گشتيم در دشت و کوه
دويديم چون آهوان سال و ماه
به پايان وادى نبرديم راه
بيابانيانى دگر ديده ايم
وزيشان خبر نيز پرسيده ايم
که بيرون ازين پيکر قيرگون
نشانى دگر مى دهد رهنمون؟
نشان داده اند از بر خويش دور
بدانجا که خورشيد را نيست نور
يکى شهر چون بيشه مشک بيد
در او آدمى پيکرانى سپيد
نکو روى و خوش خوى و زيبا خصال
ز پانصد يکى را فزونست سال
وگر نيز پانصد برآيد دگر
نبينى کسى را ز پيرى اثر
برون از وطن گاه آن دلکشان
به ما کس ندادست ديگر نشان
از آن نيز بيرون درين خاک پست
بسى کوه و صحراى ناديده هست
درونيست روينده را آبخورد
که گرماش گرماست و سرماش سرد
چوزو رستنى برنيايد ز خاک
در آن جانور چون نگردد هلاک
همينست رازى که ما جسته ايم
ز ديگر حکايت ورق شسته ايم
سکندر به آن خلق صاحب نياز
ببخشيد و بخشودشان برگ و ساز
در آموختشان رسم و آيين خويش
برافروختشان دانش از دين خويش
وزيشان به هنجارهاى درست
سوى ربع مسکون نشان بازجست
چو زو کار خود سازور يافتند
به ره بردنش زود بشتافتند
از آن خاک جوشان و باد سموم
نمودند راهش به آباد بوم
سکندر در آن دشت بيگاه و گاه
دواسبه هميراند بيراه و راه
سرانجام کان ره به پايان رسيد
دگر باره شد عطف دريا پديد
هم از آب دريا به دريا کنار
تلاوشگهى ديد چون چشمه سار
فکندند ماهى برآن چشمه رخت
بر آسوده گشتند از آن رنج سخت
دگر باره کشتى بسى ساختند
ز ساحل به دريا در انداختند
چو دريا بريدند يک ماه بيش
به خشکى رساندند بنگاه خويش
چو از تاب انجم شب تب زده
بپيچيد چون مار عقرب زده
زباده جنوبى در آمد نسيم
دل رهروان رست از اندوه و بيم
گرفتند يک ماه آنجا قرار
که هم سايبان بود وهم چشمه سار
به مرهم رسيدند از آن خستگى
زتن رنجشان شد به آهستگى



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.