خواندن لیلی مجنون را

غزلستان :: نظامی :: لیلی و مجنون

افزودن به مورد علاقه ها
لیلی نه که لعبت حصاری
دز بانوی قلعه عماری
گشت از دم یار چون دم مار
یعنی به هزار غم گرفتار
دلتنگ چه دستگاه یارش
در بسته‌تر از حساب کارش
در حلقه رشته گره‌مند
زندانی بند گشته بی‌بند
شویش همه روزه داشتی پاس
پیرامن در شکستی الماس
تا نگریزد شبی چو مستان
در رخنه دیر بت‌پرستان
با او ز خوشی و مهربانی
کردی همه روزه جانفشانی
لیلی ز سر گرفته چهری
دیدی سوی او به سرد مهری
روزی که نواله بی‌مگس بود
شب زنگی و حجره بی عسس بود
لیلی به در آمد از در کوی
مشغول به یار و فارغ از شوی
در رهگذری نشست دلتنگ
دور از ره دشمنان به فرسنگ
می‌جست کسی که آید از راه
باشد ز حدیث یارش آگاه
ناگاه پدید شد همان پیر
کز چاره‌گری نکرد تقصیر
در راه روش چو خضر پویان
هنجار نمای و راه‌جویان
پرسیدش لعبت حصاری
کز کار فلک خبر چه داری
آن وحش نشین وحشت‌آمیز
بر یاد که می‌کند زبان تیز
پیر از سر مهر گفت کای ماه
آن یوسف بی تو مانده در چاه
آن قلزم نا نشسته از موج
وان ماه جدا فتاده از اوج
آواز گشاده چون منادی
می‌گردد در میان وادی
لیلی گویان به هر دو گامی
لیلی جویان به هر مقامی
از نیک و بد خودش خبر نیست
جز بر ره لیلیش گذر نیست
لیلی چو شد آگه از چنین حال
شد سرو بنش ز ناله چون نال
از طاقچه دو نرگس جفت
بر سفت سمن عقیق می‌سفت
گفتا منم آن رفیق دلسوز
کز من شده روز او بدین روز
از درد نیم به یک زمان فرد
فرقست میان ما در این درد
او بر سر کوه می‌کشد راه
من در بن چاه می‌زنم آه
از گوش گشاد گوهری چند
بوسید و به پیش پیر افکند
کاین را بستان و باز پس گرد
با او نفسی دو هم نفس گرد
نزدیک من آرش از ره دور
چندانکه نظر کنم در آن نور
حالی که بیاوری ز راهش
بنشان به فلان نشانه گاهش
نزدیک من آی تا من آیم
پنهان به رخش نظر گشایم
بینم که چه آب و رنگ دارد
در وزن وفا چه سنگ دارد
باشد که ز گفتهای خویشم
خواند دو سه بیت تازه پیشم
گردد گره من اوفتاده
از خواندن بیت او گشاده
پیر آن در سفته بر کمر بست
زان در نسفته رخت بربست
دستی سلب خلل ندیده
برد از پی آن سلب دریده
شد کوه به کوه تیز چون باد
گاهی به خراب و گه به آباد
روزی دو سه جستش اندران بوم
واحوال ویش نگشت معلوم
تا عاقبتش فتاده بر خاک
در دامن کوه یافت غمناک
پیرامون او درنده‌ای چند
خازن شده چون خزینه را بند
مجنون چو ز دور دید در پیر
چون طفل نمود میل بر شیر
زد بر ددگان به تندی آواز
تا سر نکشند سوی او باز
چون وحش جدا شد از کنارش
پیر آمد و شد سپاس دارش
اول سر خویش بر زمین زد
وانگه در عذر و آفرین زد
گفت ای به تو ملک عشق بر پای
تا باشد عشق باش برجای
لیلی که جمیله جهانست
در دوستی تو تا به جانست
دیریست که روی تو ندیدست
نز لفظ تو نکته‌ای شنیدست
کوشد که یکی دمت ببیند
با تو دو بدو بهم نشیند
تو نیز شوی به روی او شاد
از بند فراق گردی آزاد
خوانی غزلی دو رامش‌انگیز
بازار گذشته را کنی تیز



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.