شکار کردن بهرام و داغ کردن گوران

غزلستان :: نظامی :: هفت پيکر

افزودن به مورد علاقه ها
چون سهيل جمال بهرامى
از اديم يمن ستد خامى
روى منذر از آن نشاط و نعيم
يافت آنچ از سهيل يافت اديم
گشت نعمان و منذر از هنرش
اين به شفقت برادر آن پدرش
پدرى و برادرى بگذار
آن رهى وين غلام در همه کار
اين رقيبش به دانش آموزى
وان رفيقش به مجلس افروزى
اين به علم استواريش داده
وان نشاط سواريش داده
تا چنان شد بزرگى بهرام
کز زمينش برآسمان شد نام
کارش الا مى و شکار نبود
با دگر کارهاش کار نبود
مرده گور بود در نخچير
مرده را کى بود ز گور گزير
هر کجا تيرش از کمان بشتافت
گور چشمى ز چشم گورى يافت
اشقرى باد پاى بودش چست
به تک آسوده و به گام درست
پر برآورده پاى از اندامش
دست پرکن شکسته از گامش
ره نوردى که چون نبشتى راه
گوى بردى ز مهر و قرصه ز ماه
کرده با جنبش فلک خويشى
باد را داده منزلى پيشى
پيچ صد مار داده بود دمش
گور صد گور کنده بودسمش
شه برو تاختى به وقت شکار
با دگر مرکبش نبودى کار
اشقر گور سم چو زين کردى
گور برگردش آفرين کردى
باز ماندى به تک ستوران را
سفتى از سم سرين گوران را
وقت وقتى که از ملالت کار
زين برو کردى آن هژير سوار
گشتى از نعل او شکارستان
نقش بر نقش چون نگارستان
بيشتر زانکه سنگ دارد وزن
پشته ها ريختى ز گور و گوزن
روى صحرا به زير سم ستور
گور گشتى ز بس گريوه گور
شه بر آن اشقر گريوه نورد
کز شتابش نديد گردون گرد
چون کمند شکار بگرفتى
گور زنده هزار بگرفتى
بيشتر گور کاوريد به بند
يا به بازو فکند يا به کمند
گور اگر صد گرفت پشتاپشت
کمتر از چار ساله هيچ نکشت
خون آن گور کرده بود حرام
که نبودش چهار سال تمام
نام خود داغ کرد بر رانش
داد سرهنگى بيابانش
هرکه زان گور داغدار يکى
زنده بگرفتى از هزار يکى
چون که داغ ملک بر او ديدى
گرد آزار او نگرديدى
بوسه بر داغگاه او دادى
بنديى را ز بند بگشادى
ما که با داغ نام سلطانيم
ختلى آن به که خوش ترک رانيم
آنچنان گورخان به کوه و به راغ
گور که داغ ديد رست ز داغ
در چنين گورخانه مورى نيست
که برو داغ دست زورى نيست
روزى اندر شکارگاه يمن
با دليران آن ديار و دمن
شه که بهرام گور شد نامش
گوى برد از سپهر و بهرامش
مى زد از نزهت شکار نفس
منذرش پيش بود و نعمان پس
هر يکى در شکوه پيکر او
مانده حيران از پاى تا سر او
گردى از دور ناگهان برخاست
کاسمان با زمين يکى شد راست
اشقر انگيخت شهريار جوان
سوى آن گرد شد چو باد روان
ديد شيرى کشيده پنجه زور
در نشسته به پشت و گردن گور
تا ز بالا در آردش به زمين
شه کمان برگرفت و کرد کمين
تيرى از جعبه سفته پيکان جست
در زه آورد و درکشيد درست
سفته بر سفت شير و گور نشست
سفت و از هردو سفت بيرون جست
تا بسوفار در زمين شد غرق
پيش تيرى چنان چه درع و چه درق
شير و گور اوفتاد و گشت هلاک
تير تا پر نشست در دل خاک
شاه کان تير برگشاد ز شست
ايستاد و کمان گرفت به دست
چون عرب زخمى آنچنان ديدند
در عجم شاهيش پسنديدند
هرکه ديده بر آن شکار زدى
بوسه بر دست شهريار زدى
بعد از آن شير زور خواندندش
شاه بهرام گور خواندندش
چون رسيدند سوى شهر فراز
قصه شير و گور گشت دراز
گفت منذر به کار فرمايان
تا به پرگار صورت آرايان
در خورنق نگاشتند به زر
صورت گور زير و شير زبر
شه زده تير و جسته ز اندو شکار
در زمين غرق گشته تا سوفار
چون نگارنده اين رقم بنگاشت
هرکه آن ديد جانور پنداشت
گفت بر دست شهريار جهان
آفرينهاى کردگار جهان



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.