در معنى سماع

غزلستان :: اوحدی مراغه‌ای :: جام جم

افزودن به مورد علاقه ها
عاشقى کو سخن باو شنود
هر چه وارد شود نکو شنود
آن زمانت رسد سراندازى
کانچه دارى جزو براندازى
دف چه بايد؟ که زخم پنجه خورد
نى ز دست و ز دم شکنجه خورد
تا تو در چرخ واى واى زنى
همچو مصروع دست و پاى زنى
لب آن از دميدن آبله کرد
کف اين از کفيدنش گله کرد
تو اگر واصلى وسيلت چيست؟
و گرت حالتيست حيلت چيست؟
سهل وجدى و حالتى باشد
که بسازى و آلتى باشد
اين تفاوت ز بهر خام بود
پخته را يک نفس تمام بود
چه تواند چونى تهى مغزي؟
صفت صورت چنان نغزى
صفت او زبان حال کند
چه بود ناله اى که نال کند؟
زود بر خود چو دف بدرى پوست
گر تجلى کند حقيقت دوست
شتر مست را علف چه بود؟
عاشق چنگ و ناى و دف چه بود؟
لايزاليست حالت ايشان
بيمقالى مقالت ايشان
داده در سر و در ملا دل و هوش
به زبانى ز بى زبانى گوش
بوى بادى که آن ز نجد آيد
سنگ اگر بشنود به وجد آيد
دوست بى ترجمان سخن گويد
لب او بى زبان سخن گويد
ز لبش گر سخن نيوش آيى
بى سخن تا ابد به جوش آيى
دف قوال را دريدى تو
ز چه برميجهي؟ چه ديدى تو؟
با چنين آش و شربت و بريان
چيست آن چشم خيره گريان؟
خود نپرسى که از چه مالست اين؟
از حرامست يا حلالست اين؟
چشم بر هم نهي، فرو مالى
بر هوا ميجهى و مينالى
شمع و قنديل و ناى و دف بايد
لوت و بريان چهار صف بايد
بر نهالى نهاده بالش را
تا تو ياد آورى جمالش را
زين سماعت چه چيز نظم شود؟
بجزين لوتها که هضم شود؟
اينکه در شعر ميگرايى گوش
مدتى بر سماع قرآن کوش
تا ز هر نکته بشنوى رازى
که بجز آز ما مورز آزى
سخن پخته جوى و گوشش کن
نفس ار خام زد خموشش کن
ميوه پخته خور، که بيرنجست
ميوه خام اصل قولنجست
نفس عاشقان بسوز بود
وين دگرها چو شمع روز بود
سخنى کان ز اهل درد آيد
همچو جان در ضمير مرد آيد
پى به تحقيق ذات نابرده
ره به اسم و صفات نابرده
آنچه تقديس را شعار بود
و آنچه تنزيه را بکار بود
حق الهام را ندانسته
دفع وسواس نا توانسته
ضبط ناکرده پيش دل به درست
تا بانجام کار خود ز نخست
کى ميسر شود ز عالم مجد
که درآيد سر مريد به وجد؟
اين سماعي، که عرف و عاداتست
پيش ما مانع سعاداتست
تا نميرى ز حرص و شهوت و آز
نشود گوش آن سماعت باز
قوت دل را ز تن چو عور کند
به سماع چنان چه شور کند؟
روح چون در جمال حق پيوست
جنبش پاى چون بماند و دست؟
در بدايت سماع بد نبود
در نهايت سماع خود نبود
آن که از جام وصل مست شود
کى به جنبش دراز دست شود؟
پيش جمعى که اين سماع رواست
مينمايد که بر سبيل دواست
زانکه طالب پس از رياضت سخت
که برون آورد ز خلوت رخت
آن وقايع که بود کم باشد
جانش از فقد آن دژم باشد
هم زادمان ذکر خسته بود
هم ز حرمان خود شکسته بود
منقبض گردد از تغير حال
رنج بيند ز وحشت و ز ملال
اگرش راى شيخ فرمايد
که: سماع سخن کند، شايد
تا از آن واردات ياد کند
دل خود زان حضور شاد کند
تو که سوداى زلف دارى و خال
زين سماعت چه وجد باشد و حال
ز سماع آنکه اين خبر دارند
هر يکى مشربى دگر دارند
جنبش آنکه اين خبر دارند
هر يکى مشربى دگر دارند
جنبش آنکه نفس او ملکيست
چرخ باشد، که جنبش فلکيست
ميل بالاست نقش بر بستن
زين جهان و جهانيان رستن
در چنان بيخودى سرافشانى
نفى غير خداست، تا دانى
هيات نفس تا کدام بود؟
جنبش شخص از آن مقام بود
لا ابالى نظر به اين نکند
سر اين حال را يقين نکند
هر کجا نغمه ايست يا سازى
بم و زير و دف و خوش آوازى
خانه خوب و مردم از هر دست
زاهد و رند و پير و کودک و مست
زن و نظاره اى پر از در و بام
پيش ايشان سماع دارد نام
گر چه اينجا همه سراندازيست
حال درويش حد اينبازيست
زانکه هست اين روش زنان را نيز
بر سر کوچه کودکان را نيز
مپسند اين سماع در دانش
بى زمان و مکان و اخوانش
عارفى راست اين سماع حلال
که بود واقف از حقيقت حال



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.