در آداب مى خوردن

غزلستان :: اوحدی مراغه‌ای :: جام جم

افزودن به مورد علاقه ها
خوردن باده گر شود ناچار
کوش تا نگذرد حريف از چار
خادمى چست و صاحبى خوشخوى
ساقيى نغز و مطربى خوش گوى
تا زر و سيم و نقل دارى و مى
منه از جاى خويش بيرون پى
گر خورى مى به خانه دگران
بر حريفان مباش سرد و گران
چشم در شاهد حريف مکن
هزل با مردم شريف مکن
نقل کم خور، که مى خمار کند
نقل کم کن که سرفگار کند
به قبول کسان ز جاى مشو
عندليب سخن سراى مشو
وقت خوردن دو باده کمتر نوش
تا نبايد به دست رفتن و دوش
تا بگردد خورش گوارنده
مشو، اى خواجه، مى گسارنده
مى بهل، تا که کار خود بکند
که به آخر شکار خود بکند
خورش و مى چو در هم آميزى
خون خود را به خوان خود ريزى
مى خوري، اعتراف کن به گناه
تا نگردد حرام سرخ و سياه
چند گويى که: باده غم ببرد؟
دين و دنيا نگر که هم ببرد
بيغمى شعبه اى ز بى نفسيست
بطر و خرمى ز ناجفسيست
آن که شيرين به غم سرور کند
از دل خويش غم چه دور کند؟
بهتر از غم کدام يار بود؟
که شب و روز برقرار بود
مى چنان خور که او مباح شود
نه کزو خانه مستراح شود
هر چه مستى کند حرامست آن
گر شرابست و گر طعامست آن
مستى مال و جاه و زور و جمال
هم حرامست و نيست هيچ حلال
به ضرورت نجس حلال بود
بيضرورت نفس وبال بود
آب زمزم گرت کند سرمست
رو بشوى از حلال بودن دست
تو در آبي، چنين دلير مرو
بر کنارش رسي، به زير مرو
گر چه غم سوز و غصه کاهست او
زو برمن، آب زير کاهست او
گر چه آبى تنک نمايد و سهل
پاى در وى منه تو از سر جهل
بر حذر باش ز آب آتش رنگ
که تفش اژدهاست و ناب نهنگ
آتش باده بر مکن زين پس
که ترا آتش جوانى بس
مى که آتش نديده جوش کند
چون به آتش رسد خروش کند
مى چو آتش بر آتشت ريزد
مى ندانى چه فتنه بر خيزد؟
زين دو آتش چو ديگ برجوشى
گر به يکباره خود سياووشى
کاسه اى کندرو خوشى نبود
چه شود گر دو آتشى نبود؟
بهل اين آتش ار کمست، ار بيش
که درشت آتشيست اندر پيش
مکن، اى نفس و کار خود درياب
روز شد برگشاى چشم از خواب
چند راضى شوى به خورد و به خفت؟
ترک اين بيخودى ببايد گفت
باده نوشندگان جام الست
نشوند از شراب دنيا مست
ذوق پاکان زخم و مستى نيست
جاه نيکان به کبر و هستى نيست
هر کرا عشق او خراب کند
فارغ از بنگ و از شراب کند
از کف من چو جام جم دارى
ديگر اندر جهان چه غم داري؟
گر چه اختر به اختيار تو شد
ور چه شير فلک شکار تو شد
تو بيکبارگى ز دست مشو
وز شراب غرور مست مشو
بس ازين آب و خاک غارت کن
آب و خاکى دگر عمارت کن
گاه مستى و گه خرابى تو
کس نداند که از چه بابى تو؟
چون نکردى خرابى آبادان
بر خرابى چه ميشوى شادان؟
خيز و آباد کن مقامى نيک
تا برآرى به خير نامى نيک
چند راحت برى ز ملک کسان؟
راحتى هم به ملک خود برسان



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.