مناجات

غزلستان :: اوحدی مراغه‌ای :: جام جم

افزودن به مورد علاقه ها
اى خرد را تو کار سازنده
جان و تن را تو دل نوازنده
در صفات تو محو شد صفتم
گم شد اندر ره تو معرفتم
روشنايى ببخش از آن نورم
از در خويشتن مکن دورم
رشحه نور در دماغم ريز
زيت اين شيشه در چراغم ريز
تا ببينم چو در نظر باشى
راه يابم چو راه بر باشى
بنمايي،چرا ندانم ديد؟
ننمايي، کجا توانم ديد؟
گر چه شد مدتى که در راهم
همچنان در هبوط اين چاهم
از پس پرده ميکنم بازى
تا مگر پرده را براندازى
بر درت بى ادب زدم انگشت
حلقه اى ساختم ز چنبر پشت
تا ز در حلقه را در آويزم
ميزنم آه و اشک ميريزم
بتو ميپويم، اى پناهم تو
مگر آرى دگر به راهم تو
سرم از راه شد، به راه آرش
دست من گير و در پناه آرش
زين خيالات بر کنارم کش
پرده عفو پيش کارم کش
با منى درد سر چه ميخواهم؟
چو تو دارم دگر چه ميخواهم؟
کرمت چون ز من بريده نشد
چه ببينم دگر؟ که ديده نشد
بى خود ار زانکه باختم ندبى
تو به چوب خودم بکن ادبى
با چنين داغ بندگي، که مراست
به سر خود چه گردم از چپ و راست؟
از تو گشت استخوان من پر مغز
اگر چه کارى نيامد از من نغز
باد نخوت برون کن از خاکم
متصل کن به عنصر پاکم
روشنم کن چو روز شبخيزان
به شبم زين وجود بگريزان
چون بر انديشم از تو اندر حال
مرغ انديشه را بريزد بال
تو بجويى مرا؟ خيالست اين
باز پرسى ز من؟ محالست اين
تا حدوث مرا قدم چه کند؟
وان وجود اندرين عدم چه کند؟
دير شد کز دکان گريخته ام
و آب رويي، که بود، ريخته ام
خجلم من ز بينوايى خويش
شرمسار از گريز پايى خويش
وه! که از کار خود چه تنگدلم!
مى نميرم ز غم، چه سنگدلم!
سود ديدم، سفر به آن کردم
بختم آشفته شد، زيان کردم
دلم از کار تن به جان آمد
هم ز من بر من اين زيان آمد
جگرم خون شد از پريشانى
آه! ازين جان سخت پيشاني!
گشته چندين ورق سياه از من
من کجا ميروم؟ که آه از من!
تنگدستى چو من چه کار کند؟
تا ازو خود کسى شمار کند
بى چراغ تو من به چاه افتم
دست من گير، تا به راه افتم
جز عطاى تو پايمردم نيست
غير ازين اشک و روى زردم نيست
از تو عذر گناه مى خواهم
چون تو گفتي: بخواه، ميخواهم
دست حاجت کشيده، سر در پيش
آمدم بر درت من درويش
مگرم رحمت تو گيرد دست
ورنه اسباب نااميدى هست
چکند عذر پيچ بر پيچم؟
که ز کردار خويش بر هيچم
نتوانستم آنچه فرمودى
بتوانم، به من چو بنمودى
گر ببخشى تو، جاى آن دارم
ور بسوزي، سزاى آن دارم
غم ما خور، که از غمت شاديم
مهل از دستمان، که افتاديم
گر چراغى به راه ما دارى
به در آييم ازين شب تارى
ما چه داريم کان نداده تست؟
چه نهد کس که نانهاده تست؟
به عنايت علاج کن رنجم
دستگاهى فرست از آن گنجم
دست و دامن گشاده ميآيم
مدوان، چون پياده ميآيم
چون گريزم؟ که پاى راهم نيست
چون نشينم؟ که دستگاهم نيست
گر چه دانم که نيک بد کردم
چه توان کرد؟ چونکه خود کردم
قلمى بر سر گناهم کش
راه گم کرده ام، براهم کش
گر تو توفيق بندگيم دهى
جاودان خط زندگيم دهى
دل من خوش کن از شمايل خود
گردنم پر کن از حمايل خود
کام من پيش تست، پيشم خوان
خاکپاى سگان خويشم خوان
با وفا عقد کن روانم را
همدم صدق ساز جانم را
دير شد، ساغر ميم درده
که من امشب نميروم در ده
ميدوم در پى تو سرگشته
تا به پايان برم سر رشته
من ازين دو رهى به آزارم
تو فرستاده اي، تو باز آرم
چون نهشتند در سرم مغزى
نغز دانى تو کمتر از نغزى
عشق و ديوانگى و سرمستى
کرد بازم بدين تهى دستى
از براى تو در تو دارم دست
چون تو باشي، هر آنچه بايد هست
کردگارا، به حرمت نيکان
که در آرم به سلک نزديکان
ريشه آز بر کش از جانم
به نياز و طمع مرنجانم
از شراب حضور سيرم کن
در نفاذ سخن دليرم کن



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.