برای دریافت روزانه فال حافظ در کانال تلگرام غزلستان عضو شوید

شماره ٦: دلا تا کى پزى سودا درون گنبد خضرا

غزلستان :: منصور حلاج :: غزلیات

افزودن به مورد علاقه ها
دلا تا کى پزى سودا درون گنبد خضرا
قدم بر فرق فرقد نه بهل بازيچه دنيا
از اين سوداى بيحاصل نخواهى يافتن سودى
مده سرمايه دولت ز دست خويشتن عمدا
براى وعده فردا مباش امروز در زحمت
اگر ديدار ميخواهى دمى از ديد خود فردآ
حجاب طلعت جانان توئى تست اى نادان
حجاب از پيش برخيزد چو تو از خود شوى يکتا
جهان پر دلبر زيباست کو يک عاشق صادق
فلک پر کوکب رخشاست کو يک ديده بينا
زهى حسرت که اى عاشق بصورت دورى از معنى
زهى حيرت که اى تشنه بکف محجوبى از دريا
حجاب از پيش دور افکن اگر ديدار ميجوئى
صدف بشکاف تا يابى نشان لؤلؤ لالا
دهان بر بسته دل پر خون چو غنچه تا بکى باشى
بخنده از پس پرده برون آ اى گل رعنا
مرا از تو شگفت آيد که اندر بحر بى پايان
تو بينى زورق و هرگز نبينى موج دريا را
عجب چشمى است چشم تو که چندين ذره در عالم
تو بينى و نمى بينى رخ ماه جهان آرا
تو اين کشتى هستى را ببحر نيستى افکن
که ملاح بقا گويد که بسم الله مجزيها
ز ميدان جهان و جان براق عشق بيرون ران
که تا روح القدس گويد که سبحان الذى اسرى
نشان سطوت وحدت چو در عين فنا بينى
مقام قرب او ادنى شناسى پايه ادنى
ز جسم و جان ترا نعلين و تو در وادى اقدس
چو موسى بگذر از نعلين و رو در وادى نجوى
اگر ملک قدم خواهى قدم بيرون نه از هستى
برآ بر کوه قاف اول اگر ميبايدت عنقا
باحسان گر وجود خود بسازى بذل عشق او
برو در حق تو زايد حديث احسن الحسنى
اگر سرمايه وصلش بدست آوردنت بايد
بسوزان هر دو عالم را بسوز آن آتش سودا
چو تو از خود برون آئى درآئى در حريم جان
گر از گلخن برون آئى روى در گلشن اعلا
چو شهبازى و شهبازت همى خواند بسوى شه
نمى پرى و در پرى چو زاغان جانب صحرا
دو سه روزى چو شهبازان ببند از غير شه ديده
که تا چون چشم بگشائى به بينى شاه خوش سيما
اگر ديدار ننمايد بمشتاقان خود فردا
چه نفع از روضه رضوان چسود از سايه طوبى
بياد او بود دوزخ مرا خوشتر ز صد جنت
ولى دور از جمال او چو دوزخ جنت الماوى
چو با دلدار بنشينى چه دير آن خانه چه کعبه
چو با خورشيد همراهى چه جا بلقا چه جا بلسا
نظر امروز پيدا کن اگر فردا لقا خواهى
که اينجا هر که هست اعمى بود در آخرت اعمى
نخستين ديده کن روشن بنور سينه صافى
که تا بينى کليم آسا شناسى قدس در سينا
بنور عشق چون روشن شود چشم جهان بينت
نه بينى جز يکى شاهد بزير پرده سما
مسمى جز يکى نبود اگر اسما است بى غايت
چنين بايد که بشناسى رموز علم الاسمأ
نظر بر نور اگر دارى تعدد را فنا يابى
اگر چه بر فلک باشد هزاران کوکب رخشا
همان آبى که در دريا هزاران قطره دريا شد
چو آيد جانب دريا شود آن جمله ناپيدا
تو مرآت صنايع را بچشم عارفان بنگر
که در چشم خدابينت نمايد هر يکى زيبا
اگر چشمت خلل دارد قلاويزى بدست آور
که بى همراه اين ره را نشايد رفت بر عميا
بلاى راه بسيار است بى لا رفتن امکان نيست
که رهبر چون ز لا نبود نيابى ره سوى الا
قلاووزى چو لا هرگز کجا يابى که در پيشت
کمر بسته است خدمت را و کرده از سر خود پا
پى معراج الاالله ز شکل لا بود سلم
تو بى يارى اين سلم سلامت کى روى بالا
نداده داد لا هرگز ز دينت کى خبر باشد
که دين گنجى است بى پايان و لا چون شکل اژدرها
خس و خاشاک هستى را بروب از صحن قصر دل
که از بهر چنين رفتن چو جاروبى است شکل لا
ره پر غول در پيش و ترانى چشم و نى رهبر
اگر بر هم نهى ديده نه سر يابى و نى کالا
تو غافل خفته در ره بيابانى چنين هايل
نخواهد شد بدين رفتن ميسر قطع ره قطعا
به بيدارى و هشيارى توان پى برد اين ره را
دمى بيدار شو مستان ز مستان هوا صهبا
مده دامان همت را بدست آرزو يکدم
که در عقبى شوى والى بيمن همت والا
طريق عشق را اى دل چو همت راهبر گردد
روى زين عالم سفلى بسوى ذروه اعلا
براق برق رفتار است همت در طريق حق
چو او در زير ران آيد بمعراج آى از بطحا
کسى کز همت عالى طراز آستين سازد
کشد دامان عزت را بدين نه طارم مينا
اگر از آتش عشقش چراغ همت افروزى
به بينى نور ربانى ميان ليله ظلما
هماى همت ار سايه دمى بر فرقت اندازد
کشند از بهر سلطانى هر دو عالمت طغرا
ترا از پشته همت پديد آيد همه دولت
چنان کز پهلوى آدم پديدار آمده حوا
بفقر و نامرادى سازگر شور غمش دارى
که دارد نيش با نوش و برآيد خار با خرما
صبورى ورز اگر خواهى که کام دل بدست آرى
سرانجام همه کارت بود از صبر پابرجا
دمد شوره ز خاک آنگه برآيد لاله و سنبل
رسد غوره ز تاک آنگه پديد آيد مى حمرا
اگر در راه درد او بود روى تو زرد اولى
که بر خوان شهنشاهى مزعفر به بود حلوا
نياز از ناز به سازد در اين ره کاسب جنگى را
بود بر گستوان بهتر بروز جنگ از هرا
خداوندا بده کامى مرا از ذوق درويشى
که از روى زبان دانى زبون آمد دل دردا
دلم بخش و زبان بستان که از بهر دو سه حرفى
اسير هر قفس گشته است دايم طوطى گويا
خداوندا بجان آمد دلم از درد بى دردى
شفاى خويش از قانون طلب بر بوعلى سينا
دلم تا شد اشارت دان درد تو نمى جويد
مداواى دلم جانا بدرد خويشتن فرما
حسين اندر بيابان حوادث گشت سرگشته
بلطف خويشتن او را بسوى خود رهى فرما

مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+

© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.