اين قصيده را در مرثيه فرزند خويش امير رشيد الدين سروده و آن را ترنم المصائب گويند

غزلستان :: خاقانی :: قصايد

افزودن به مورد علاقه ها
صبح گاهى سر خوناب جگر بگشاييد
ژاله صبح دم از نرگس تر بگشاييد
دانه دانه گهر اشک بباريد چنانک
گره رشته تسبيح ز سر بگشاييد
خاک لب تشنه خون است و ز سرچشمه دل
آب آتش زده چون چاه سقر بگشاييد
نونو از چشمه خوناب چو گل تو بر تو
روى پرچين شده چون سفره زر بگشاييد
سيل خون از جگر آريد سوى باغ دماغ
ناودان مژه را راه گذر بگشاييد
از زبر سيل به زير ايد و سيلاب شما
گر چه زير است رهش سوى زبر بگشاييد
چون سياهى عنب کآب دهد سرخ، شما
سرخى خون ز سياهى بصر بگشاييد
تف خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد
زمهريرى ز لب ابله ور بگشاييد
رخ نمک زار شد از اشک و ببست از تف آه
برکه اشک نمک را چو جگر بگشاييد
بر وفاى دل من ناله برآريد چنانک
چنبر اين فلک شعبده گر بگشاييد
چون دو شش جمع برآييد چو ياران مسيح
بر من اين ششدر ايام مگر بگشاييد
دل کبود است چو نيل فلک ار بتوانيد
بام خم خانه نيلى به تبر بگشاييد
زين دو نان فلک ار خوانچه دو نان بينيد
تا نبينم که دهان از پى خور بگشاييد
از طرب روزه بگيريد وز خون ريز سرشک
نه به خوان ريزه اين خوانچه زر بگشاييد
به جهان پشت مبنديد و به يک صدمت آه
مهره پشت جهان يک ز دگر بگشاييد
گريه گر سوى مژه راه نيابد مژه را
ره سوى گريه کزو نيست گذر بگشاييد
گر سوى قندز مژگان نرسد آتل اشک
راه آتل سوى قندز به خزر بگشاييد
لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانيد
مشکل غصه که جان راست ز بر بگشاييد
لعبت چشم به خونين بچگان حامله شد
راه آن حامله را وقت سحر بگشاييد
گر به ناهيد رسانيد چو کرناى خروش
هشت گوش سر آن بر بط کر بگشاييد
ور بگرييد به درد از دم درياى سرشک
گوش ماهى را هم راه خبر بگشاييد
غم رصد وار ز لب باج نفس مى گيرد
لب ز بيم رصد غم به حذر بگشاييد
به غم تازه شماييد مرا يار کهن
سر اين بار غم عمر شکر بگشاييد
خون گشاد از دل و شد در جگرم سده ببست
اين ببنديد به جهد آن به اثر بگشاييد
آگهيد از رگ جانم که چه خون مى ريزد
خون ز رگ هاى دل وسوسه گر بگشاييد
نه کميد از شجر رز که گشايد رگ آب
رگ خون همچو رگ آب شجر بگشاييد
دست خون است در اين قمره خاکل که منم
آه اگر ششدره دور قمر بگشاييد
سحر چرخ از دو قواره مه و خور خوابم بست
بند اين ساحر هاروت سير بگشاييد
همه هم خوابه و هم درد دل تنگ منيد
مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشاييد
نه نه چشمم پس ازين خواب مبيناد به خواب
ور ببيند رگ جانش به سهر بگشاييد
خواب بد ديدم وز بوى خطرناکى خواب
نيک بد رنگ شدم، بند خطر بگشاييد
آتشى ديدم کو باغ مرا سوخت به خواب
سر اين آتش و آن باغ به بر بگشاييد
گر ندانيد که تعبير کنيد آتش و باغ
رمز تعبير ز آيات و سو بگشاييد
آرى آتش اجل و باغ به بر فرزند است
رفت فرزند شما زيور و فر بگشاييد
نازنينان منا مرد چراغ دل من
همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشاييد
خبر مرگ جگر گوشه من گوش کنيد
شد جگر چشمه خون چشم عبر بگشاييد
اشک داود بباريد پس از نوحه نوح
تا ز طوفان مژه خون مدر بگشاييد
باد غم جست در لهو و طرب بربنديد
موج خون خاست در بهو و طرز بگشاييد
سر سر باغچه و لب لب برکه بکنيد
رگ مرغان ز سر سرو و خضر بگشاييد
گلشن آتش بزنيد و ز سر گلبن و شاخ
نارسيده گل و ناپخته ثمر بگشاييد
نخل بستان و ترج سر ايوان ببريد
نخل مومين را هم برگ ز بر بگشاييد
خوان غم را پر طاووس مگس ران به چه کار
بند آن مائده آراى بطر بگشاييد
تيغ سيم از دهن طوطى گويا بکنيد
طوق مشک از گلوى قمرى نر بگشاييد
بلبل نغمه گر از باغ طرب شد به سفر
گوش بر نوحه زاغان به حضر بگشاييد
گيسوى چنگ و رگ بازوى بر بط ببريد
گريه از چشم نى تيز نگر بگشاييد
مسند از تخت و مخده ز نمط برگيريد
حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشاييد
گر چه غم خانه ما را نه حجر ماند و نه بهو
هر چه آرايش طاق است ز بر بگشاييد
جيب و گيسوى و شاقان و بتان باز کنيد
طوق و دستارچه اسب و ستر بگشاييد
پرده بر روى سپيدان سمنبر بدريد
ساخت از پشت سياهان اغر بگشاييد
کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافيد
چشمه از چشم گوزنان چو شمر بگشاييد
از کله قوقه و از صدره علم برگيريد
وز حمايل زر و از جيب درر بگشاييد
صورت از دفتر و حلى ز قلم محو کنيد
حلى از خنجر و کوکب ز سپر بگشاييد
صور ايوان از دود جگر تيره کنيد
هم به شنگرف مژه روى صور بگشاييد
در دار الکتب و بام دبستان بکنيد
بر نظاره ز در و بام مفر بگشاييد
سر انگشت قلم زن چو قلم بشکافيد
بن اجزاى مقالات و سمر بگشاييد
عبهر نثر ز هر شاخ نکت باز کنيد
جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشاييد
نسخه رخ همه عجم و نقط است از خط اشک
زو معماى غم من به فکر بگشاييد
مادر ار شد قلم و لوح و دواتش بشکست
خون بگرييد چو بر هرسه نظر بگشاييد
من رسالات و دواوين و کتب سوخته ام
ديده بينش اين حال ضرر بگشاييد
پاى ناخوانده رسيد و نفر مويه گران
وار شيداه کنان راه نفر بگشاييد
دشمنان را که چنين سوخته دارندم حال
راه بدهيد و به روى همه در بگشاييد
دوستانى که وفاشان ز ازل داشته ام
چون درآيند ره از پيش حشر بگشاييد



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید




جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

      Google+


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.